دلنوشته های یک دختر شیعه

چمدانم را بر میدارم لباس هایم را درونش میگذارم،اتاقم شده شهر شام از بس شلوغ پلوغش کرده ام  ،امشب ساعت2 میخواهیم با ماه مان برویم تهران پیش خواهریم ،قیدارم را هم بر میدارم برای بار 100بخوانم،
چند تا موزیک بی کلام هم دانلود کرده ام برای گوشیم ،نمیدانم خوشحالم یا ناراحت،اصلا نمیدانم چه حسی دارم،یادم رفته برای اجی چیزی بخرم...
شاید با ماه مان و اجی جمکران هم بخواهیم برویم ...
پ ن:خداروشکر ماه مان راضی شد از این طرف با قطار برویم دعا کنید هواپیما از ان طرف سقوط نکنه چون من هر دفعه سوار هواپیما میخوام بشم وحشت دارم:|...
  • ۹۴/۰۷/۱۹
  • یک دختر شیعه