دلنوشته های یک دختر شیعه

خدای جانم ...دلم اندازه ی یک دنیا برایت تنگ شده...حضورت را این روزها قشنگ حس میکنم...ومیفهمم که صدایم را میشنوی...ولی ارام وقرا ر ندارم...خالقم رب من...دوری از تو...نفس کشیدن هایم بی تو من را دیوانه ومجنون میکند...
فکرش را نمیکردم روزی ان قدر بهت وابسته بشوم ...که از تمام چیزهایی که من را از تو دور کند بیزار بشوم...
خدای جانم...مثل ماهی ای که از اب جدایش کرده باشند و هر ثانیه ممکن است بمیرد و ثانیه ها برایش اهمیت دارند....اگر از من جداشوی هر ثانیه ممکن است غالب تهی کنم و بمیرم از دوریت...ارام وقرار ندارم....
این روزها دلم عجیب نازک شده است...فقیر توی اتوبوس را میبینم با بچه اش اشک هایم را به زور نگه میدارم....حالم از همه ی غذاها بهم میخورد....ماه مان نگرانم است...میگوید مادر یک چیزی  بخور...ولی نمیتوانم..معده ام درد گرفته است...گشنه ام ولی اشتها ندارم...قرص اهن هایم را یک ماه نخورده ام ودوباره کم خونی ام اوت کرده است ...من را دیوانه کردی...صبرو قرار را از من ربوده ای....من را بی تاب کرده ای...
که عشق اسان نمود اول...ولی افتاد مشکل ها...خدای جانم....قرآنت را که میخوانم تنم میلرزد...مناجاتت را که گوش میدهم...بی تاب میشوم...میشود...میشود از همان نگاه هایی که به بندگانت مقربت کردی به من هم کنی...خدای جانم...میشود من را شهید کنی...میشود...من دیگر...پاهایم تحمل وتاب دوری از تورا ندارد...
میشود من را زود به کربلای اربابم برسانی...میشود از نفس های گرم حسین(ع)ارامم کنی...
میشود اامام غریبم را برسانی...میشود ....امام غریبم که بارها دلش را شکانده ام...اشکش را جاری کرده ام...میشود ...میشود من را صفت ومحکم بغلم کنی...
میشود فشادم بدهی تا ارام بشوم...دیوانه ام کردی...مجنونت شده ام...
الهی ....
من را دریاب...من را نگاه کن....بنگر....
الهی ....
این روزها همش زیر لب زمزمه میکنم....
من جاموندم شبییه کسی که هرچی دوید ولی نرسید....
  • ۹۴/۱۱/۱۷
  • یک دختر شیعه