دلنوشته های یک دختر شیعه

دلم میخواهد قدم بزنم ارام ارام ...در امتداد ساحل...بخندم....راه بروم ...بنشینم....صدای دریا ارامش بخش است...حالم بهم میخورد از تنهایی...گاهی ..نمیخواهی...دوست نداری ولی مجبوری تنها باشی...نه به خاطر اینکه خانواده داری..به خاطر این که خواهرت یک شهر دیگر است ...برادرت درگیر کارش است و جلسه اش...پدرت اصلا خانه نیست سرکار است...مادرت هم که از صبح تا شب یا سر کار است یا جایی کار دارد اخیرا هم که دانشگاه فردوسی بهش زنگ زده است برای کار جدیدش....یا تهران پیش خواهرت...

راستش من از همان اول عادت نداشتم به تنهایی...به شرایط اینچنینی...تا چندسال پیش ماه مان انقدر کارش امپیتیری نبود...خواهر ازدواج نکرده بود وپیشم بود...به نبود بابا وداداش عادت داشتم ولی به نبود ماه مان و خواهر اصلا...تنها جایی که میتوانم بروم  و دوست دارم پیش عمه است...یا هم حرم ...دوست صمیمی ام هم شهر دیگه دانشگاه قبول شد...تنهایی هایم اوت کرد...خداهه تنهایی سخت ترین کار این جهان است...من باید درسم را خوب بخوانم تا موفق شوم...باید خیلی از کتاب های نخوانده را بخوانم...باید بروم توی دل جامعه ...باید...ماه مان میگوید نباید به کسی متکی باشی باید قوی باشی گلیم خودت را اب بکشی ،همین است دیگر همه می روند پی کارشان تا ابد که نمی توانند پیش تو باشند...همه تنهایند..راست می گوید ولی ،ولی روح حساس وشکننده داشتن هم همین بدی ها را دارد که بعضی از حرف های ماه مان برایت غیر قابل هضم نباشد که یعنی چه که همه ی مردم تنهایند که چرا همه باید این چنین باشند...که چرا نباید مثل قدیم ها بروی خانه ی ماه مان بزرگ وبابا بزرگ  ...که ماه مان ها اش بپزند...بچه ها دور حیاط بدوند از سر شوق...بازی کنند...باباها باهم حرف بزنند...دخترهای دم بخت باهم پچ پچ کنند...پسر ها هم از کار جدیدی که پیدا کرده اند......بچه ی خاله شهین دست میترا باشد که مشغول نگه دادی اش باشد وقربون صدقه اش برود....محمد با زن جدیدش وارد شود برق خوشحالی در چشم هایش دیده شود که وارد دنیای جدیدی شده است...همه بهش بگویند چه طوری شادوماد؟....

دلم برای قدم زدن در خیابان های مشهد تنگ شده است...برای بلوار ارشاد...برای خیابان رضا و ابوذر که با خواهر میرفتیم حافظ...تا ساعت8شب...برای فرامرز...برای  ازاد شهر...برای اب انار سجاد...حتی برای پیاده روی همین کلاهدوز خودمان ...

خداهه من اگر تنها ترین  هم باشم تو که در کنارم هستی...مگر نه؟؟؟اگر هیچ کس هم کنارم نباشد تو که با من هستی ...با تو بودن برای من بس است...اگر تتهایی به قیمت با توبودن است...تنهایی را دوست دارم...اگر نه،نه...خداهه میشود حضورت را برایم ملموس تر کنی...خداهه خلا دارم ...تورا میخواهم...راه را به من نشان ده...خداهه سر یک دوراهی بزرگ گیر کرده ام...میخواهم دستم را بگیری....

امین یا رب العالمین

  • ۹۴/۱۱/۲۸
  • یک دختر شیعه