دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

...
..
.
گاہ بے دل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

لطفا این متنو با این اهنگ بخونید



من گریه کردمممم....گریه...نه به خاطر اینکه خردم زمین..دستم شکست...

نه ...نه به خاطر اینکه ماه مان پیشم نیست...نه....نه به خاطر اینکه باید از سر شروع کنم...نه..به خاطر اینکه شهر چراغ هایش مصنوعی است...نه به خاطر اینکه چندتا از گل های گلدانم پژمرده شدن...نه...نه به خاطر اینکه نتوانستم بهشان آب بدهم ...نه به خاطر اینکه صبح ها با بابا فعلا نمیتوانم بروم کوه...نه به خاطر تمام شدن خنده های پر شور ونشاط مدرسه که از اعماق وجودم بود...که الان دیگر نیست... نه به خاطر دل نازک بودنم وحساس بودنم ....نه نه به خاطردوستم که دلش شکست و دیگر از آن روز به زور میخندید...نه... نه به خاطر کتاب هایی که پشت شیشه ی کتاب فروشی است ودلم میخواهد همه شان را یک جا بخرم...نه...نه نه نه نه

به خاطر اینکه ...عزیز دلممم ...کسی که خیلی دوستش داشتم عقایدش عوض شد یهویی ...یهویی از خیلی از اعتاقاداتش برگشت  ودست کشید...کسی که شهدا برایش مثل زندگی اش بودند...دیگر برایش اهمیت زیادی نداشت...دیگر حتی ...حتی...

من دیدم...با همین چشم هایم...که او دیگر مثل قبلا نیست...صاف ویک دست ویک رنگ....که او دیگر بی غل وغش نیست...نتوانسته بود دیگر تحمل کند یک رنگ نبودن با دوستان وجامعه اش را...کم کم از عقایدش دست کشید...وشد یک رنگ با همان چیز هایی که برایش مثل سم بودند و یک زمانی در برابرشان جبه میگرفت...حتی تر مسخره شان میکرد...نمی دانم چه سد یک هویی همه چی برگشت ...چهه قدر سخت است که ببینی ولی نتوانی هیچ کاری بکنی...فقط نگاه کنی نگاه نگاه...ان قدر که از بغض خفه شوی...از خدای جانم خواستم که دوباره دستش را بگیرد...که راه را نشانش دهد...که دل من نشکند...که دل او نشکند...که دوباره...

پ ن :خواهش میکنم این متنو از ازاین متنای کلیشه ای عاشقانه که برا معشوقشون مینویسند به حساب نیارید...مخاطب این متن کسی که فکر می کنید نیست... 


  • ۹۴/۱۱/۲۹
  • یک دختر شیعه

نظرات (۳)

  • بسیجی گمنام
  • اول : سلام
    دوم :انسان کافی است فقط تصمیم بگیرد که در راه خداوند قدم بردارد. اوّلین قدم را که برداشت، خداوند بقیه کارهایش را خودش درست خواهد کرد.
    سوم: چرا دست کشیدند بعد؟... 
    خوب باید بررسی بشه که چرا این اتفاق افتاده
    و در اخر این ها حرف هستن ما میزنیم در حالی که کسی حال شما را درک نمیکنه حالا
    چهارم:التماس دعای فرج
    پنجم: عاقبتون بخیر و ختم به شهادت

    پاسخ:
    سلام
    :)
    خوب همین نمیدونم چرا:((شاید تحت تاثیر قرار گرفته
    خیلی ممنون
    محتاجیم
    ؛)
    امیدوارم خودم یه روز اینطور نشم. دوست های اینطوری داشتم و حالا نگران خودمم...
    جواب پی نوشت: اصلا اینطور فکر نکردم :))
    پاسخ:
    دقیقا منم نگران خودمم
    :(
    عه دستت طلا
    :)))
  • هادی مشایخی
  • منم برای خودم نگرانم. البته عوض هم شدم. دارم از دست میرم. محیطی که داخلش هستم خیلی بده. بعضی وقتا فکر میکنم دارم حل میشم. 
    خدا  عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه. 
    پاسخ:
    واقعا خیلی سخته ،،دوره ی آخرالزمانه دیگه نگه داشتن دین مثل نگه داشتن اتیش تو دسته
    :(
    ان شاءالله
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">