دلنوشته های یک دختر شیعه

مادر شهیده ام...

چه قدر فضا غم دارد...

مادر شهیده ام...چه قدر زمین...زمان...بوی شمارا به خود گرفته است....مادر شهیده ام...کاش با رفتارم با کردام ...با اخلاقم .....با گناه نکردنم ...شمارا روسفید میکردم...

مادرم...چه قدر سخت است...سخت است که در این دنیای بزرگی جایی به اسم مزار شما وجود ندارد...

مادر...من میدانم...میدانم که هیچ ذکری مثل نام شما قلبم را ارام نمیکند...اصلا نوشتن هایم را تقدیم به ساحت شما کرده ام...خودتان که بهتر میدانید...مادر میدانم،میدانم گاهی دلت را میشکنم...مادر من غربت شما را درک نکرده ام...نکرده ام که...گاهی خدای جانم،شمارا فراموش میکنم و گناه میکنم...

مادر...دلم میخواست بیایم سر مزارتان وعقده های دلم را واکنم...اخر میدانید مادر دختر ها با مادرشان خیلی راحتند ....خیلی از حرف هایی که به پدر نمیتوانند بزنند به مادرشان میتوانند بگویند......مادر حالم بد است...نه برای این دنیا...برای اینکه رو سیاهم...میدانم گاهی کم می اورم که شما را الگو قرار دهم...گاهی کم می اورم که راه شما را بروم...

مادر شهیده ام شما مثل دریا ادم را ارام میکنید نه مثل دریا شما اصلا خود دریا هستین که رسول الله از شما و دریا ارامش میگرفت...

مادر کاش مهدی غریبتان بیاید وخاتمه بدهد به زخم های گلو هامان و بیاید انتقام بازو و سینه وسیلی که با گفتنش اشک هایمان بی اختیار میغلتد را بگیرد...

مادر ...کاش میتوانستم بگویم..چه قدر دوستت دارم...

بسم الله الرحمن الرحیم...

انا انزلنا فی لیلة القدر...


م سادات

  • ۹۴/۱۲/۰۱
  • یک دختر شیعه