دلنوشته های یک دختر شیعه

و...مثل ...تمام شدن عید...وباید بروم یک 3ماهی کم رنگ بشوم...نه که نباشم،باشم...ولی کم...تا به وقتش...

و دلم برای یک نفر شدید و به معنای واقعی تنگ می شود : (

و دوباره باید سر موقع بخوابم...

و باز هم رفتن هرکس به شهر خودش...و تمام شدن دور همی ها و تنها شدن: )

و باید بروم سراغ درس هایم که درست عین یک کوه تلنبار شده است...

و کتاب های نخوانده ام....

و کار های نکرده ام و همه و همه...

و کمی تفکر و خلوت با خودم...

و همین..


  • ۹۵/۰۱/۱۴
  • یک دختر شیعه