دلنوشته های یک دختر شیعه

گاهی دلت می خواهد قرآن را واکنی وهی قرآن بخوانی و هی اشک بریزی هی قرآن بخوانی و هی اشک بریزی و هی...
یا مثلا زیارت عاشورا ی اربابت را بگذاری وهی بغض کنی و هی گوش دهی هی بغض کنی و هی...
منتظر بهانه باشی ...منتظر بهانه ای برای نزدیک شدن...منتظر بهانه ای که اشک بریزی برای او که باید کنارش می بودی   و نیستی و...
برای دوری از محبوبت...برای خدای جانت...برای نگاه خدای جانت...برای لبخندش...برای ...
برای اینکه   دلت نمی خواست ولی مجبور شدی تو موقعیتی قرار بگیری که اصلا دوست نداشتی...برای اینکه دلت نمیخواست ولی همه چیز دست به دست هم داد و چیزی که نباید اتفاق میفتاد اتفاق افتاد...بدتر آن که سر یک دوراهی بزرگ قرار بگیری گیج و مبهم و مثل آدم های قفل شده نتوانی راه را تشخیص بدهی...و خدای جانت تورا در یک امتحان سخت قرار دهد...آنقدر که هر لحظه احساس کنی ممکن است مشروط بشوی...و ...
وهی...
و آن موقع است که دلت کربلا می خواهد ،شانه های سنگیت کربلا را می طلبد برای سبک شدن...چشم هایت دیگر خسته شدن از گریستن برای دوری از کربلا
  • ۹۵/۰۱/۱۵
  • یک دختر شیعه