دلنوشته های یک دختر شیعه

نمی دانم چه بگویم....

فقط یک افسوس بزرگ خوردم...

و یک سکوت سرد ...میترا....دخترکی 14ساله که آن قدر به خدای جانش نزدیک می شود...که خدای جانش برای خودش برمی گزیدنش...

میترا اسمش را هم عوض می کند می گذراد ز ی ن ب....

و عاقبت گروه منافقین با چادرش خفه می کنندش و جنازه اش بعد 3رو مفقود بودن در خرابه های ساختمانی پیدا می شود...

میترا...یک تلنگر بود...یک زنگ به خود امدن ...که فرقی ندارد دختر باشی یا پسر...همین که عبد خدای جانت شدی خدای جانت هم تو را عبد خود می کند...

راضیة مرضیه

و این گونه بود که هم خدای جانش خشنود بود هم میترا

+مستند من میترا نیستم رو ببینید

mitranistam.blog.ir


  • ۹۵/۰۱/۱۸
  • یک دختر شیعه