دلنوشته های یک دختر شیعه

در هیاهوی جهان  ای جان جان جانانم تو را گم کرده ام...یا دلیل المتحرین...

خسته از دور بودن...خسته از فاصله ها...خسته هاز هر چه که غیر تو باشد...غیر تو را برای من تداعی کند...خسته از دنیایی که تو گم شده ای ...

خسته از فاصله ها معبودم...م...فاصله ها...مثل مرداب می ماند ...اگر کسی نباشد دستت را بگیرد...غرق می شوی و می می ری...

از کودکی هر زمان که احساس تنهایی  می کردم ماه مان میگفت:مادر خدای جانکت را که داری...کوچک بودم ولی قشنگ تر تو را حس می کردم...هر شب قبل از خواب باید باتو حرف می زدم تا دلم آرام بگیرد....باید ازت قول می گرفتم که این کار رو برای من انجام بده خداجونم...باهمان زبان بچگی...تو هم اجابت می کردی...

خدای جانم......در این شلوغ پلوغی ها دنبال تو می گردم ،تنها جوانه ی دلم...نقطه ی سفید دلم...خدای جانم گاهی نگاهی...معبودم...خودم را به خودت سپردم....

الهی در این شلوغی های دنیا مگذار احساس غربت کنم بدون تو....

الهم الرزقنا حلاوة قربک

  • ۹۵/۰۲/۰۹
  • یک دختر شیعه