دلنوشته های یک دختر شیعه

به نام نامی حسین (علیه السلام)...

ماه رمضان....چه زود گذشت از پارسال انگار همین دیروز بود ...یادتان هست...این را می گویم...

و من از پارسال تا امسال ...ازآن رمضان تا این رمضان...چه قدر به تو نزدیک شده ام؟!...یا حتی شاید هم دور...دووور ...دوووور تر از تو...دور تر از انتظار تو...

معبودم ماه ماه توست...و من این بنده ی کوچک تو همچون کودکی که مادرش را گم کرده است و زار می زند تو را گم کرده ام...و دیگر از توانم پیدا کردن تو خارج شده است...و خودت بیا  و دستم را بگیر...تا بیشتر از این شرمنده ات نشوم و ... تا دلم در یافتنت  له له نزند...

مگر یک ماهی چند ثانیه  بدون آب توان زنده ماندن را دارد؟!تو ای آب حیات زندگانی من، من را به خودت برسان...استخوان هایم دارد درد می گیرد...احساس تکه تکه شدن می کنم...

یا نباید آشنایم می کردی یا وقتی کردی باید کمکم کنی بیشتر از هر وقت...که دوره دوره ی آخرالزمان است...و نگه داشتن دین از نگه داشتن آتش در دست سخت تر است...و غربت امام زمانم روز به روز بیشتر می شود...و اشک هایش بیشتر و بیشتر و بیشتر و...

معبودم حال خوب را فقط برای ماه رمضانت برایم نگذار... معبودم شب های قدر برایم با خودت بودن را تقدیر بزن...

راستی چه قدر دلم برایت تنگ شده است...نزدیک دور از من...


  • ۹۵/۰۳/۱۸
  • یک دختر شیعه