دلنوشته های یک دختر شیعه

بیایم اعتراف کنیم انقدر درگیر فرعیات زندگی هامون شدیم که از اصلیاتش غافل شدیم...

بیایم اعتراف کنیم انقدر درگیر چرندیات زندگی شدیم که قشنگیاش یادمون رفته...

بیایم اعتراف کنیم...مهدی فاطمه، رفته جزء فرعیات زندگیامون...بیایم اعتراف کنیم که عین خیالمون نیست  اقای غریبمان سال های سال پشت  پرده پرده های غربته...

بیایم اعتراف کنیم...نبودنش برامون فرقی نداره...راحت زندگی می کنیم...اصلا آقایی هست؟...

بیایم اعتراف کنیم راحت عین آب خوردن جلوی چشماش هر کاری خواستیم کردیم، ...

بیایم اعتراف کنیم، انقدر دروغ نگیم که بدون نبودن هایش نفس نمی توانیم بکشیم....چرا نفس کشیدن برایمان در نبودن هایش راحت شده...طبیعی شده...عادت کردیم به هوای الوده ی نبودن هایش...به هوای الوده های گناه هایمان...غرق شده ایم ...خبر نداریم....

بیایم اعتراف کنیم وقتی شب های جمعه هر کار می خواهیم بکنیم، هر گناهی...هر کاری...یک عده از عاشق هایش دارند شب تا صبح را جان می دهند و پیش خدا ضجه می زنند که فقط برسانش...

دلم جمکران می خواهد...

باید تا 26 که بریم تهران صبر کنم...

احساس می کنم دلم می خواهد از جا کنده شود...

چرا گاهی وقتا دل تنگی به سرتون می زنه ....اگر دخترکی در این گوشه های شلوغ شهر دلش هوای آقای غریبش را کرده باشد باید چه کند؟...

بمیرم برایت اقای غریبم...

...

یا راد ما قد فات...

برچسب:عاشقانه های انتظار

  • ۹۵/۱۰/۱۵
  • یک دختر شیعه

عاشقانه های انتظار