دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

.
..
...
گاہ بےدل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

بی اغراق بگویم ، همیشه از بچگی عاشق بچه ها بودم...دلم برایشان غش وضعف می رفت، ولی تا یک حدی ، مثلا این که رویم بالا بیاورند حالم را بهم می زد، یا مثلا هر موقع خراب کاری می کردند و می خواستند تجدید شوند...از 20متریشان هم رد نمی شدم عقم می گرفت، ...

ولی همه ی این ها تا5/5/95فقط بود، تا وقتی خواهر زاده ام پا در این دنیا بگذارد ، حسین ...از همان اول اولش که با اون قه هایش در فضای بیمارستان شروع شد...همان لحظه ای که دیدمش و بی اختیار اشک شوق می ریختم و همان لحظه ی لحظه ی اول...همه چی به طور ناگهانی عوض شد...

همان لحظه ای که همه می گفتند وای بچه ی کوچیک تا حموم نرفته تمیز نیست ، من اصلا این حرف ها حالیم نبود فقط در آغوشش می گرفتم و تا می توانستم بوسش می کردم... و یا مثلا انگشت اشاره ام را لای مشت کوچکش میتپاندم...و مرتب با شصتم نوازشش می کردم...

...

هر شب وقتی می خوابید باید ساعت ها فقط بهش زل می زدم و خوابیدنش را می دیدم...

اصلا مسئول آروغ گیریش خاله اش بود ... بلافاصله که شیرش را می خورد...مائده دودستی تقدیمش می کرد و می گفت تقدیم خاله ی جانش عشق خالش: )

وقتی تمیز کاری می خواست مسئول تدارکش خاله اش شده بود از دستمال مرطوبش و غیره وغیره و ...و فقط مامان جانش تنها عوضش می کرد...

دیگر وقتی بالا میاورد عوقم نمی گرفت فقط می خندیدم از دستش و بهش می گفتم باز رو خاله ژان بالا اوردی گل پسر؟: )

...

حتی تر فکر می کردم فقط نسبت به حسین این طوری شده ام ولی  الان هر بچه ای را که بغلم می گیرم انقدر بهم آرامش می دهد که حد و نصاب ندارد...حتی چند شب پیش که محمد یوسف رویم بالا اورد روی مانتوی نو نو ام که رویش پر کار سنگ بود همان هایی که خانم عرفانی وصفشان می کنند...نه تنها به دلم نیامد ، وقتی هم مامانش خیلی خجالت کشید گفت : وای مریم جان ببخشین ، شرمنده ...شروع کرد به عذر خواهی کردن ،  گفتم : فدای سرت عزیزم ادم بزرگ نیست که 5ماهشم نشده: )

...

بعد تصورش را بکنید این همه عشق و علاقه را ازتان جدا کنند؟...تحملش را دارید؟...

یاد گرفتم صبر کنم...شک ندارم پشت این دوری ها یک حکمتی است...

امسال به اندازه ی تمام عمرم رفتم تهران و برگشتم ، حتی گاهی که مامان به خاطر کارش نمی توانست بیاید خودم می رفتم بس که دل تنگش می شدم...

 و بعد بعد ترش چه قدر ارزو دارم یک دختر داشته باشم...نه این که آرزوداشته باشم...دیوانه ی اینم که یک دختر داشته باشم...عاشق دختر بچه هام...از همان اول اولش...بعد که زبان وا می کنند ... و با زبان شیرنشان کل دنیا را می چرخانند...

و بعد بعد بعد تر چرا انقدر مامان شدن خوبه؟...

.

.

این تصویر هم مربوط به لباس های عشق خاله جانه ...خودش که نیست لباساش  لای لباس های خاله جانش می باشد...

پیش به سوی عشق خالههه😊

جالبیش این  جاست کمدخودم داره منفجر میشه لباسای فندق جانمونم بزور جا دادم: )

  • ۹۵/۱۰/۲۶
  • یک دختر شیعه

نظرات (۸)

  • محبوبه شب
  • وااااای مریم ^_^ من دوساله که دارم این حسو تجربه می کنم ( الحمدلله)
     من می فهممت :) درکت می کنم :) چون خودم خالم*_*
    ای جونم چه همه لباس^_^ 
    خدا حسین آقا رو  واسه مامان باباش و بعد واسه خاله جونش حفظ کنه :) ان شاءالله به زودی می بینیش :) 
    ان شاءاللّه خودت مامانِ یه گل دختر بشی خواهری^_^
    پاسخ:
    جانممممم؟^_^
    خیلی خوبههه😍😍
    قابل دار نی تقدیمش کنم؟: *
    ممنوووون ی عالمه: *
    ان شالله: ))
    ان شالله 😍😍
  • فاطمه سادات
  • خواهد زاده ها عشقنن
    و خاله شدن یه حسِ نابِ عحیبِ فوق العاده
    یاد روزی افتادم که بعد از مدرسه نزدیک چهل دقیقه راهو هنوز زنگ مدرسه کامل نخورده تا بیمارستان دوییدم که برسم و ببینمش
    عالی بود اون لحظه 
    زود بزرگ میشن
    زود میگذره
    و یه روز وقتی نگاه میکنیش با خودت میگی این شاخ شمشاد همون عشقِ قد نخودیه که لای پتو گم شده بود و اشک تو چشات جمع میشه 
    بعدشم خجالت بکش من به تنهایی مسئولیت عوض کردن بچه رو هم بعهده داشتم خاله ای گفتن :))

    پاسخ:
    فرا عشقن حتی: ))
    خیلی خیلی حس خاصیهههه^_^
    اره واقعا...چشم رو هم بزاریم گذشته...
    اخه پسره خوب😐
  • محبوبه شب
  • آره بِده😐😑😕
    فکـــــــــــــــــــ کن من بپوشم😏 یا مثلا خواهرزادم یسنا😕
    پاسخ:
    خوبه که😌: )))
    هرچند خداییییش لباسای دخترونه ی چیز دیگست
    : )))
  • بانوچـ ـه
  • ان شاءالله دعا کنید منم خاله بشم خیلی دوس دارم :دی

    سلامت باشن خواهر زاده جان
    پاسخ:
    ان شالله به زودی های زود عزیزمم: ))
     تشکرمندم: * )
    خدا حفظشون کنه براتون :))
    پاسخ:
    خیلی ممنون ان شالله
    : ))
    عزیزم :)) عکسشو بذار ببینیم :)
    بچه ها خیلی خوبن
    پاسخ:
    فدات: *
    برات تو تل میفرستم: )))
    فرا خیلی حتی
  • شایستـ .ه
  • ای جااااان ......
    آره عشق به بچه ها همه ی این تلخی ها رو می پوشونه به شکل عجییبی...
    منم دخمل دوس دارم...
    خدا جونم...لطفا اگه خودتم دوس داری به من و مریم دخمل بده ... آمین^_^
    پاسخ:
    دقیقا...
    حتی شیرین میشه: ))))
    ان شالله^_^
    وای خیلی خوبه 
    آره بفرست :))))
    پاسخ:
    حتما ان شالله: ))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">