دلنوشته های یک دختر شیعه

همیشه همین طوری بوده و هست...

هر موقع از بچگی می خواستم بروم تهران، وقتی می رفتم حرم اشکام عین بارون می بارید...فقط باید یک مشهدی باشین تا بفهمین چی میگم...باید همسایه باشین...

مامان بهم گفتن : امروز برو حرم که ان شالله فردا بعد امتحانت راه میفتیم

امروز تصمیم گرفتم میدان شهدا پیاده بشوم...وقتی رسیدم حرم تقریبا قندیل بستم...تقریبا نه ، به عبارتی کاملا...

وقت هایی که می خواهم خداحافظی کنم یک راست می روم جلوی ضریح مبارک...

...

روبروی یکی از دیوارهای ضریح یک جای خالی پیدا می کنم و سرم را  تکیه می دهم به دیوار ...

بغض هایی که تا الان نگه داشته بودم خالی کردم...انگاراشک  نبود می ریخت انگار جوی اب بود که جاری می شد...

چادرم را  می کشم جلوی صورتم...دلم می گیرد... به این فکر می کنم...قدر نمی دانم...واقعا نمی دانم...تا این جای زندگیم هرچه که دارم و ندارم...از رافت خودشونه......

اگه امام رضا را نداشتم هر موقع دلم می شکست پیش چه کسی باید گریه می کردم...چه کسی جز خودشون می توانستن آرامم کنند...

یاد روزهای  مدرسه میفتم...با فاطمه می رفتیم پاتوق کتاب بعدش می رفیتم حرم ...

یاد خانم  خواستگاری که تو حرم اصرار کرده بود که شمارمو بدهم  و من  سنم خیلی کم بود سوم دبیرستان  بودم و چه قدر فاطمه بهم خندید و  دست اخری به خاطر سن کمم بهش ندادم...

یاد روزای کنکور، که با  فاطمه 4شنبه 5شنبه های تعطلیمون می رفتیم کتابخونه ی حرم درس می خواندیم...یاد روز قبل کنکور که با فاطمه چه قدر دعا کردیم  که جواب تلاشامونو بدین آقا و کمک کنید هرچیزی که برامون خیره رقم بخوره...یاد دعای کمیلی که باهم رفتیم...عاشورایی که با یک هنذفری یکی تو گوشه من یکی تو گوشه فاطمه خواندیم.....یاد عقد داداشم رواق دار الحجه...عقد مائده خواهرم...

یاد روزی که داداشم رفت سر خونه زندگی خودش...

یاد روزی که مائده تنها خواهرم رفت تهران...و من ماندم با مامان و بابایی که سر کار بودن  از صبح تا شب...یا ام بیشتر مواقع بیرون بودن...و یک خونه ی خالی ... ولی باز هم یک جایی بود که باید این همه بغض را خالی کرد...حرم...

یاد امسال روزی که فاطمه گفت :  مریمممم عقدمون فلان روزه حرم...و من از خوشحالی داشتم بال بال می زدم، برای عقد بهترین دوستم...

یاد عصرهای گوهر شاد...یاد وقت هایی که توی مسائل اعتقادیم کم میاوردم...یاد وقت هایی که دلم فقط وفقط برا خودشون تنگ می شد...

یاد وقت هایی که می خواستم تو پرتگاه گناه غرق بشوم و دستم را می گرفتن و می کشیدن بالا ...

یاد وقتی که  پنج شنبه ی فیروزه ای خواندم و دلم جامعه کبیره حرم خواست و ...

یاد روزهای تولدم که باید می رفتم حرم و کادوی تولدم را از خودشان می گرفتم...

نمی دانم تا کی نمی توانم آقایم را درست و حسابی زیارت کنم...فردا که باید برویم تهران...بعدش که بیایم باید یک راست ان شالله برم کربلا...

فقط می دانم ...انقدری...که امام رضای جانم در حقم لطف کردن و همیشه در بدترین شرایط آرامم کردن که حد ونصاب ندارد...

همیشه می ترسم...می ترسم یک روز نعمتشان ازم گرفته شود...

الخیر فی ما وقع...

الحمد الله رب العالمین..

  • ۹۵/۱۰/۲۶
  • یک دختر شیعه