دلنوشته های یک دختر شیعه

چه قدر درد ناک..

مامان می گفتن: دایی وقتی جوون بوده همه ی لباساشو از ساختمون پلاسکو می گرفته ، تا روی همه ی رفیقاشو کم کنه و از این صوبتا...

ولی امروز که با بابا می رفتم بازار تنها چیزی که از رو پل دیده می شد از ساختمون پلاسکو فقط دود بود...

اما تا اینجای ماجرا درد ناک نیست...درد ناکی ماجرا اینجاست که ساختمون پلاسکو جون خیلی از آتش نشان ها را گرفت...

خدایا به تو پناه می بریم از بلایاهای آخر الزمان...

  • ۹۵/۱۰/۳۰
  • یک دختر شیعه