دلنوشته های یک دختر شیعه

بعضی وقت ها این طوری است دیگر...

باید آن قدر ها توکل کنی که ته تهش دیگر هرچه که داری و نداری را به او بسپاری...

حالا هی بیا و بگو چه می  شود؟ درست می شود؟ نمی شود؟نکند نشود؟اگر نشود؟یعنی می شود؟...

بعد خودت را به آب  و آتش میزنی برای این که بشود یا نشود...

هی مشوشی و سرگردان...نمی دانی چه باید کنی..بی قراری ...آرام نداری...

باید تسلیم شد...وقتی دل آدمی تسلیم شود ، راضی می شود...آرام می شود...هی نگران نیست...هی مشوش نیست...می داند کارش را به کسی که سپرده است که از خودش نسبت به خودش مهربان تر است...

 وقتی بسپاری...خود خودش درستش می کند ...

باید با ذره ذره ی وجودت لمس کنی که او مصلحتت را می خواهد ...که او بعد هر سختی ای اسانی قرار داده...

بعد...تازه می فهمی چه قدر راحت می گفتی توکل بر خدا...می گفتیی توکل برخدا...ولی ته ته دلت توکل نداشت...و باز هم نگران بود...می گفتی توکل بر خدا ..ولی برخلق خدا توکل می کردی...

می گفتی توکل بر خدا...ولی باز هم نگران بودی و مضطرب...

به دیگران می گفتی توکل کن بر خدا...ولی وقتی خودت قرار گرفتی می بینی آن قدر ها هم آسان نبود...فقط و فقط لق لقه ی زبانت بوده...

و بعد بعد تر می فهمیدی توکل آن قدر ها هم آسان نبوده است...

توکل یعنی ... راضی شدن به آن چه که او می خواهد ... حتی اگر تو نفهمی و درد بکشی و حکمتش را نفهمی ... 

توکل یعنی ته تهش همه چی درست می شود...

توکل یعنی...رضا برضائک ...

ان مع العسر یسرا...فان مع العسر یسرا...

الهم جعل عواقب امورنا خیرا...



  • ۹۵/۱۱/۰۳
  • یک دختر شیعه