دلنوشته های یک دختر شیعه

گمانم نفس های من یکی در میان در می آید این روز ها...

هیچ وقت هیچ وقت ... این طوری صدای نفس هایم را به این نزدیکی حس نکرده بودم...

امروز  مامان و بابا که رفتن بیرون به عبارتی بازار ، نرفتم، این روز ها حتی حوصله ی بازار هم ندارم ...حتی روز اول هم که با بابا رفتم فقط و فقط 6،7تا گل سر خریدم ویک کیف و ادکلن همیشگیم که از جای دیگر هم می توانستم بگیرم...و بعد بابا هاج و واج یعنی تو دیگه هیچی نمی خوای؟...

 امروز که سرم خلوت تر بود کتاب(خصائص الحسینی) را باز کردم و خواندم ... حدود دویست صفحه پیش رفتم...

فقط این که بعضی قسمت های کتاب را نمی شود خواند... فقط باید ورق زد...باید رد شد.. 

قلب آدم مچاله می شود...روحش گنجایش ندارد...ندارد واقعا...

و بعد ترش این که با بعضی کتاب ها باید زار زد ...باید سرت را بگذاری روی میز یازانوانت و تا جایی که بغضت خالی می شود اشک بریزی... برای بعضی کتاب ها  باید از خدا طلب صبر  و یک روح بزرگ کرد...و گرنه آدمیزاد است دیگر...قلبش می گیرد...یا هم باید رفت در یک مکان مقدس خواند که بعدش هرچه می خواهی اشک بریزی...

گمانم اگر تا آخر عمر پای اهل بیت اشک بریزیم باز هم کم است...

مصیبت سنگین است...

اصلا نمی دانم روحم تحمل دیدن بقعة الحسین را دارد؟...نمی دانم پاهایم توان ایستادن را دارد؟..

نمی دانم ...

بعد چطور می شود حضرت صاحب الزمان ناحیه مقدسه را نوشته اند؟..

...

 می ترسم قدر ندانم ...می ترسم مریم قبل دیدن قبة الحسین با مریم بعد دیدن قبة الحسین یکی باشد...

مریم بعد دیدن قبة الحسین  از آقای غریبش غافل باشد...

محبت هایش بیشتر نشود...


ترس دارم نکند زیارتم بی معرفت باشد...نکند...

...

دارم می شوم بیچاره تر...

بیچاره اون که حرم رو ندیده ...بیجاره تر اون که دید کربلاتو...


ق ن:  از خیلی وقت پیش عادت داشتم تسبیح تربتو دور دستام بپیچونم وقتی می خوام بخوابم ....بهم یک آرامش خاصی می داد ... یا مثلا سر جلسه ی کنکور یا جاهایی که استرس داشتم...

امروز توی کتاب خواندم : تربت ارباب همین که در دستت باشد ذکر می گوید...تسبیح می گوید... بدون این که جیزی بگویی...

...

...

نفس نفس من شعر غم تو ... 

 


  • ۹۵/۱۱/۰۴
  • یک دختر شیعه