دلنوشته های یک دختر شیعه

فکر می کنم الان که فرصت خالی پیدا کرده ام بهترین زمان برای نوشتن است...
از سامرا باید می نوشتم...
مدیر کاروان آقای مدنی می گفتن...سامرا تا همین چند روز پیش بسته بود...
ولی الان ...
حتی ممکنه ی روز قبل شما بمب گزاری بشه و رفتن شما کنسل بشه...
 اما نشد...
حتی تر ممکنه دیگه قسمتتون نشه به خاطر نبودن امنتیش...
 
نمی دانم چه بگویم...
فقط این که الان که دارم این پست را می نویسم بغض گلویم را خفه کرده است...
...
هیچ وقت تصورش را نمی کردم یک روزی بروم سامرا...
آن هم اوایل بیست سالگی هایم که کلی برایش استرس داشتم...
برای این سن حساس...
از غربت سامرا همین بس که آن قدر ها برنامه ریزی کرده بودم که فلان دعا و فلان دعا و...بخوانم...
اما حتی فرصت خواندن یک جامعه ی کبیره در صحن و سرای امام هادی را هم نداشتم، از بس که وقت کم بود به خاطر امنیت...
از سرداب چه بگویم...همین را بگویم... که دل تنگی هایت از نبودن های آقای غریبت در سرداب به اوج خودش می رسد...
...
دلم یک زیارت دل سیر می خواهد....آن قدر ها که با خیال راحت بنشینم و استرس این که الان تمام می شود را نداشته باشم...مثل وقت هایی که می روم حرم امام رضا...
...
..
.
بعدش این که ...
بعدش را شب می نویسم اگر نفسی داشتم و رمقی در جان...
  • ۹۵/۱۱/۰۹
  • یک دختر شیعه