دلنوشته های یک دختر شیعه

میدونی چیه؟

ما تو تنگ داشتیم زندگی می کردیم، واسه همین نمی دونیم اقیانوس، دریا...چی هست اصلا...

هرچه قدرم برامون بگن بابا این طوریه تو مخیلمون نمی گنجه...

بعد که می ندازنش تو دریا تازه می فهمه چه جای سختی داشته زندگی می کرده... تازه می فهمه حاضره بمیره ولی از دریا نره تو تنگ...

همینه...

...

همین...

آها گرفتی چی می گم پس..

...

نمی شه تصورش کرد زیر قبه ... اوج اوج خلوتی سال...

ضریح ارباب که همیشه شلوغه خلوته خلوت باشه... بعدش مثلا سرت را بچسبانی به ضریح  و نفس کم بیاری... 

مثل...نه عین یک رویا می مونه...

خود خود یک رویاست...

اصن رویا چیه؟

...

حالم بده...عین یک ماهی ای که از دریا می گیرنش می خوان بندازنش تو تنگ ...تنگی که فقط چند روز می تونه دووم بیاره...




  • ۹۵/۱۱/۱۲
  • یک دختر شیعه