دلنوشته های یک دختر شیعه

نمی دانم چرا با این که از کربلا برگشته ام ولی هنوز قلبم زیر قبة الحسین جامانده است...
هنوز هم که هنوز است...به قبة الحسین فکر می کنم ...دلم پر می کشد برای سحر های قبه... خلوته خلوت...
برای محکم چسیبدن های به ضریح  از ته دل ضجه زدن...برای رها شدن از خواسته های دنیایی...رها شدن از مشکلات دنیا...
یکی از زیارت های قشنگی که در سفر خواندم زیارت حر بود، تا به حال یک بار هم نخوانده بودمش...ولی وقتی مرقدش بردنمان برای بار اول تجربه اش کردم...
این فراضش را خیلی دوست داشتم...
السلام علیک....و فدی بروحه للحسین الشهید الغریب العطشان...
سلام بر تو ... و جان خویش را فدای حسین شهید و غریب و لب تشنه کردی...
السلام علیک یا من فدی بنفسه لابن الرسول...
سلام بر تو ای آن که جانت را فدای فرزند پیامبر کردی...
...
...
بعضی ها حر می شوند...چطور می شود ...مثلا.... جانشان را فدای امام زمانشان می کنند...
مثلا می دانند زیر پا له له می شوند...
 مثلا می دانند زنده ماندنی دیگر در کار نیست...ولی آن قدر محو شده اند که میمیرند برای امام زمانشان...
و بعد مثلا توی زیارتشان می خوانند السلام علیک یا من بکاه الحسین...
امام زمانشان برایشان گریه می کند...

فکر  می کنم این دوره  زمونه چیزی کم تر از عصر عاشورا نداشته باشد...فکر می کنم امام زمان یمان از زندگی هامان حذف شده است...
دیگر نبودن هایش عادی شده است... حتی بدون نبودن هایش راحت  نفس می کشیم و هم رنگ جماعت می شویم...و راحت می فروشیمش..
حتی تر بعضی هامان می ترسیم آقا بیاید و کاسه و کوزه هایمان را خراب کند...

...
یک قدم هم برای ظهورش کسی بر نمی دارد ...کسی حاضر نیست حتی یک ترک گناه برای آمدنش انجام بدهد...
...
فکر می کنم امام زمان مان دیگر حری ندارد که سپر بلای امام زمانش باشد...
چه حیف.... فقط آقا محدود به نیمه شعبان ها باشد ....
چه حیف فقط آقا محدود به بعضی شب های جمعه یمان باشد...
چه حیف فقط و فقط برای رفع گرفتاری های مان می خواهیمش...
...
چه حیف چه حیف...
چه حیف ثانیه به ثانیه هایی که بدون یادش طی شد و می شود...
....
 و چه حیف بعضی هایمان شک کردیم به بودنش...
 ...




  • ۹۵/۱۱/۱۹
  • یک دختر شیعه