دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

...
..
.
گاہ بے دل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

در کتاب شهید مطهری می خواندم: 

خوارج در نماز جماعت به علی اقتدا نمی کردند زیرا او را کافر می پنداشتند، به مسجد می آمدند و با علی نماز نمی گزاردند و احیانا او را می آزردند. علی روزی به نماز ایستاده و مردم نیز به او اقتدا کرده اند. یکی از خوارج به نام ابن الکواء فریادش بلند شد و آیه ای به عنوان کنایه به علی، بلند خواند: 

و لقد اوحی الیک و الی الذین من قبلک ...(زمر/65)

این آیه خطاب به پیغمبر است که به تو و همچنین پیغمبران قبل از تووحی شد که اگر مشرک شوی اعمالت از بین می رود و از زیان کاران خواهی بود...

...

علی در مقابل چه کرد؟تا صدای او به قرآن بلند شد، سکوت کرد تا آیه را به آخر رساند. همین که به آخر رساند، علی نماز را ادامه داد.باز ابن الکواء ایه را تکرار کرد و بالافاصله علی سکوت نمود...


از همان موقع که این فراض کتاب را خواندم فکرم عجیب درگیرش شده است...

مثلا می شود... ما هم به حدی برسیم... که در جواب این که اگر بدی بهمان کردند...یا مثلا سرمان داد زند... یا مثلا جلوی جمع نیش و کنایه بهمان زدند...فقط سکوت کنیم...

 ...

مثلا چه قدر باید روی خودمان کار کرده باشیم که اگر  جلوی جمع در حقمان بدی کردند و ... کنترل کردن خشممان سختمان نباشد...و مراحل اولیه اش نباشیم... آن قدر محو حضرت رب شده باشیم که ذره ای در دلمان ناراحتی پیش نیاید...و اصلا این چیز ها برایمان مهم نباشد...

 

مثلا...

...این روز ها ی فاطمیه، غربت علی، کمر آدم  را خم می کند...

هفته ی پیش این موقع در بهشت کمیل می خواندم...

و الان...

حیف...حیف...

زود می گذرد...

خدایا دل تنگم...




  • ۹۵/۱۱/۲۱
  • یک دختر شیعه