دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

در این کشتی درآ،
پا در رکاب ماست دریاها
...
مترس از موج،
'بسم الله مجراها و مُرساها'
..

اصلا امشب که نرفتم روضه ی مادر دلم شکسته تر است ...

هر روز بعد از کلی خستگی و  و درس و دانشگاه و مسیر طولانیش و ... ، فقط و فقط ی ساعتی از شب رفتن روضه ی مادر می تواند حالم را خوب کند...

هیئت های مادر ...جنسش فرق دارد...

گفته بودم دو تا روضه از پا در می آورتم یکی روضه ی علی اکبر ... یکی هم روضه ی مادر...

ولی امشب دلم شکسته است که حتما خیلی در گیر روزمرگی های زندگی ام شده ام که مادر دخترش را دعوت نکرده است...

...

حضرت آقا می فرمودند: من تمام حوائجم و خواسته هایم را جمع می کنم می گذارم برای فاطمیه ...برای روضه های مادر...

...

به قول استادمان این روز ها حاجتی که جز ظهور مهدی غریبشان نداریم...

ولی ...

مادر دعایش رد خور ندارد...باید بگویم... هرچه که دارم و ندارم هبه ی خود مادر است...اگر دعای مادر نبود... بعد یک سال و نیم این در و آن در زدن برای رسیدن به آن چیزی که دوستش داشتم نمی رسیدم...

کاش ما هم نه عین مادر ولی مثل مادر در راه امام زمان یمان شهید می شدیم...فدا می شدیم...

یا فاطمه اغیثینی....

مثلا کاش مادر مان مزار می داشت...و عقده های دلمان را برایش خالی می کردیم از دست این روزگار ...

یا فاطمه من عقده ی دل وا نکردم...

روز های فاطمیه حواسمان باشد یک نفر تنها تنها گریه کند...


  • ۹۵/۱۱/۲۵
  • یک دختر شیعه