دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

...
..
.
گاہ بے دل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

یادتان هست؟...

بچگی هایتان.؟...

7سالگی مثلا...روز های پر از شور و شوق مدرسه ...مگر می شود کسی روز  اول مدرسه اش یادش نیاید...

یادتان هست...

شدیم کلاس دومی... و برای اولی ها قیافه میامیدم که ما از شما یک سال بزرگ تریم...

...

چشم روی هم گذاشتیم شدیم راهنمایی ... یکهویی از دنیای بچگی پرت شدیم در دنیای نو جوانی...دنیایی بود برای خودش...عاشق هنر پیشه ها و جو گیری ها ...

دنیای دبیرستان هم که دنیای دیگری بود برای خودش ...مخصوصا سال کنکور که به نظرم در عین حال که سخت ترین سال تحصیلی ست بهترین سال عمرست...

...

یادتان هست آن موقع ها کسانی را داشتیم و الان دیگر نداریم...؟..

چه دوستانی... 

آن موقع ها چه قدر دعا دعا می کردیم دوران مدرسه تمام شود و راحت شویم...

چه قدر دوست داشتیم زود بزرگ شویم...

 

چه روز هایی بود آن روز ها...

چه روز هایی که گذشت ... یک روز بد ،،یک روز خوب، یک روز سر حال ،یک روز گریان،  ...

چه افرادی بین مان بودند و الان زیر خروار ها خاک هستند... و از بین مان رفتند...

چه دوستان جوانی که کسی حتی فکرش را نمی کرد به این زودی ها بمیرند...

می دانی... غم ناکی ش کجاست؟...

این که عمرمان مثل باد دارد می گذرد و ما همچنان دغدغه ی این را داریم که برای مهمونی یک ماه بعد چه بپوشیم که چشم همه را در بیاوریم و همه در کفش بمانند...

عمرمان مثل باد دارد می گذرد و انقدر درگیر سرگرمی های دنیا شدیم که داریم ... از اصلش فراموش می کنیم...آن قدر ...عمرمان میگذرد و یک خط کتاب نخواندیم...که ببینیم دنیای اطرافمان چه خبر است؟..

 عمرمان دارد می گذرد و  تا چهل سالگی فقط بیست  سال مانده است...چهل سالگی ای که ...

عمرمان دارد می گذرد و هنوز نمی دانیم از زندکی چه می خواهیم...؟و برای چه زندگی می کنیم... بدون هدف..

 خواستم بگویم ...عمرمان می گذرد ... 

سال های سال اگر نوکری این خاندان را کردیم و کسی ندید ..حضرت رب که دید...

اگر می توانستیم داد بزنیم سر کسی که سرمان داد می زند و نزدیم و کسی نفهمید که چه دردی کشیدیم از درون ولی حضرت رب که فهمید...

...

اگر در اوج خستگی و بی حوصلگی  کار ماه مان را انجام دادیم ، کسی نفهمید حتی خود ماه مان ، ولی حضرت رب که فهمید...

...

اگر شب ها برای حضرتش گریه کردیم و کسی نفهمید و حضرت رب...

اگر ترک گناه برایمان سخت بود و لی ترکش کردیم ... کسی سختیش را نفهمید ولی حضرت رب که فهمید...

اگر بعضی شب  ها بالشت مان خیس می شد و هیج کس نفهمید در دلمان چه خبر است...هیچ کس ندید ولی حضرت رب که دید...

اگر برایش از خیلی از آرزو ها و خواسته هایمان گذشتیم ...حضرت رب که فهمید

عمر گذشت ... و می گذرد ...کسی نمی فهمد چگونه می گذرانیمش...

ولی حضرت رب که می فهمد...

می فهمد ... 

یکی دست روی دست گذاشته است و آن قدر درگیر این دنیای وا مانده شده است... که ...

یکی هم تمام خواسته هایش را ول کرده است و دارد با نفس وامانده اش مبارزه می کند...

یکی هم دارد از غم دوری آقای غریبش در اوج جوانی پیر می شود...

یکی هم ...

ارباب ما را دریاب...

.....



  • ۹۵/۱۱/۲۶
  • یک دختر شیعه