دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

...
..
.
گاہ بے دل و دماغ میڪند

گاہ شور و شوقِ ڪار میشود

عشق تو

هر دقیقہ اے بہ شیوہ اے

در نهانم آشڪار میشود...
.
..
یا حضرت اما...
...
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا
مریم/96

آن قدر سرم شلوغ شده است ، آن قدر کلاس دارم، که حتی فرصت این که سرم را بخارانم هم ندارم....
قبل تر ها هر موقع اراده  می کردم می توانستم بروم حرم ...و فرصت های خالی ام خیلی خیلی بیشتر بود ...ولی الان به جز پنج شنبه ها و جمعه ها فرصت خالی ه دیگری ندارم...
یا حتی شب ها اگر دیر تر می خوابیدم استرس این را نداشتم که باید ساعت 6:30از خواب پا می شدم برای دانشگاه، ولی الان هر شب باید زود زود بخوابم تا صبح با خیال راحت بلند شوم..
امروز بعد از مدت ها رفتم حرم ...
سر راه  باید می رفتم لوازم التحریر هم برای شروع ترم جدید می گرفتم، البته نه این که از این دختر های سوسول باشم که هر ترم بروم و برای شروع ترم جدید کلی لوازم التحریر بگیرم، نه ... واقعا احتیاج داشتم ...البته دوستان جان می گن یکم سوسولی توی خونت وجود دارد...
بعدش که تو اتوبوس نشسته بودم و کتاب می خواندم ، یک خانم مسن بغل دستم نشسته بود و گفت : دخترم وقتی اتوبوس داره حرکت می کنه چشمات ضعیف می شه کتاب نخون،  بهش لبخند زدم ...کتاب را گذاشتم توی کیفم برای این که دلش نشکند و حس نکند با دیوار حرف زده است...
بعدش رفتم حرم...
یک راست انقلاب ..همه ی فرش هارا جمع کرده بودند به خاطر باران کمی که باریده بود...
برای همین رفتم گوشه یکی از غرفه ها ی صحن انقلاب یا اتاقک یا هرچیز دیگری که اسمش هست نشستم...
اصلا تصورش را نمیشه کرد .... که چه قدر دلم برای حرم تنگ شده بود...
چادرم را کشیده بودم جلوی صورتم و سرم را گذاشتم  روی زانو هایم و ...توی حال و هوای خودم بودم وقتی سرم را بلند کردم دیدم یک اتفاق قشنگ افتاده است...در حالیکه خورشید جان می تابد ،باران جان شروع کرده است به باریدن...انگار بهشت شده است...آن قدر که حیفم اومده بود  عکس نگیرم برای استوری جان...
هر چه قدر هم هوا تنفس می کردم باز کم بود...

...
.....
الانم که داشتم فیلم های کربلا یم را می دیدم ... دلم عجیب هوای بین الحرمین را کرده است...
به قول سیما مریم بار اول که می ری انگار خوابی، بعدش که میای کربلا را که توی تلوزیون می بینی باورت نمیشه این جا بودی با خودت میگی من این جا بودم واقعا...
هنوز ترم جدید شروع نشده شنبه امتحان داریم شش درس اینو کجای دلم بزارم؟!...
مگه مدرست اصن؟: |


  • ۹۵/۱۱/۲۹
  • یک دختر شیعه

نظرات (۶)

قبول باشه جانِ دلم😊 
چه سعادتی... قبول باشه...
خیلی وقته آقا، مجاورشو نمیپذیرن😔 

انشاءالله دوباره  و بزودی به زیارت ارباب مشرف بشی :)
پاسخ:
ممنون عزیز دلم
: *
ای بابا کم سعادت شدیم جان دل: ) الان به زور فرصت پیدا می کنم برم: )

ان شالله این دفعه با شما: ))))
بلاخره کامنتدونی رو باز گذاشتی! :)
پاسخ:
بله بله
: ))
به خاطر شما اصن
:D

  • خاتونِ گیس گلابتون...
  • همیشه سرت به اتفاقات خوب شلوغ باشه مریمک :)
    حالِ خوبِ حرم هم نوش حونت. به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
    درباره امتحان، دانشگاه و سر شلوغی هم همینقدر بگم که کم کم عادتت میشه اونقدر که وقنی بیکار میشی میگی ای بابا چرا این ترم هیچ کاری ندارم پس :))
    پاسخ:
    مچکرم فاطمه سادات جان دللللل
    ^_^
    چشممم : ))))قابل باشم
    دقیقا می دونم
    : ))
    واقعا...
    هرکجا رفتی یاد دلم باش ... میدونم هستی البته ... :)
    این روزا خیلی یادت میفتم ...
    مریم امیدوارم همیشه دوست بمونیم .....
    به خاطر خدا و اهل بیت دوست بمونیم ...
    پاسخ:
    معلومه که هستم شایسته ی قشنگم
    : )))
    دل به دل راه داره

    ... 
    منم امیدوا ردم...
    اوهوم😔این دوستی ان شالله نزدیک ترمون کنه بهشون شایسته...
  • من و غریبه
  • سلاااااااااام:)
    قبوووول باشه بااانو خوش به سعادتت...به به

    پاسخ:
    سلاممم
    ((((( :
    قبول حق باشه ان شالله
    : )
    ان شالله قسمت شما بشه بانو جان
    ( :
  • محسن عزیزی
  • ان شاالله قسمت تمام شیعیان
    پاسخ:
    ان شالله
    !

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">