دلنوشته های یک دختر شیعه

خونه ی ما خیلی آرام است ...خیلی ساکت...خیلی بی سر وصدا ...


به این خاطر که ماه مان بیش تر مواقع خونه نیست، بابا هم به مراتب  از ماه مان بیشتر است در خونه، اما وقت هایی هم که خونه ست سرش گرم کار های خودش است، این وسط من هم یا دانشگاهم، یا وقت هایی هم که در خونه ام سرگرم با کتاب هایم هستم، یا درس هایم، بین ش اینستا یم را هم چک می کنم، شب هم سعی م بر این است که زود تر بخوابم که صبح راحت تر بیدار شوم...از آن جایی که ماه مانم بیش تر مواقع خونه نیست، از این دسته از خانواده هایی نیستیم که از این خونه به آن خونه برویم و هر شب خونه ی یکی از اقوام و مثلا امشب برویم خونه ی آن خاله فرداشبش آن خاله ی دیگر...

برای همین خونه یمان اغلب مواقع خلوت است، اما وقتی حسین می آید خونه یمان انگار وجودش به خونه یمان روح می بخشد، این موجودهفت هشت ماهه چنان ما را بر سر ذوق می اورد که حد و نصاب ندارد...چنان وجودش خونه را شلوغ می کند که اندازه ندارد...

 بهش باید از این به بعد بگویم پهلوان کوچولو،  از این جهت که یک تنه جور خلوتی را به دوش می کشد و خونه را شلوغ می کند...

به نظرم هر خونه ای احتیاج به یک پهلوان کوچولو دارد....

یک پهلوان کوچولویی که مچاله اش کنی وقتی بغلت می کنی و  عقدگی های دوری اش  را سرش خالی کنی، و تا می توانی بوسش کنی...

یک پهلوان کوچولویی که اتاقت را با خاک یکسان کند از وسایلش...

یک پهلوان کوچولویی که هی ببینیش و هی دلت برایش ضعف برود ...


  • ۹۵/۱۲/۲۸
  • یک دختر شیعه