دلنوشته های یک دختر شیعه



حالا دیگر چه فرقی دارد...

چه فرقی دارد امشب شب جمعه باشه یا شنبه یا یک شنبه یا دوشنبه یا سه شنبه... وقتی یک نفر نباشد هر روز مثل که نه عین جمعه ست ...

وقتی یک نفر نباشد هر روز عصر ها دلت می گیرد... شب ها دلت می خواهد گریه کنی ... بهانه گیر می شود اصلا دلت...

....

حالا دیگر مهم نیست ما داریم در عین جوانی پیر می شویم...چند لاخ موی سفید در بین موهایمان پیدا شده است...دیگر حتی این هم مهم نیست...وقتی یک نفر نباشد، غمش ما را در عین جوانی پیر می کند...

....

حالا دیگر  ما تمام آرزو هایمان را بوسیدیم و گزاشتیم کنار...تمام آرزوهایی که یک جوان می تواند داشته باشد و خیال پردازی هایش برای فرداهایش، آینده اش... وقتی به نبودن های یک نفر فکر می کنیم، دیگر آرزویی جز داشتن او نداریم...

....

 حالا دیگر چشم های ما را غم گرفته است، خسته است، به ظاهر لبخند داریم، ولی، کسی چه می داند دلمان چه خبر است، کسی چه می داند دلمان خون است....چشم هایمان از ته تهش نمی تواند خوشحال باشد...از نبودن های یک نفر...

....

حالا دیگر غم هایمان می رود زیر سوال، وقتی شما نیستید...اصلا از وقتی که غم نبودن شما در وجود ما رخنه کرده است، غم غربت شما، غم فراموش شدن شما، غم گریه های تنهایی تان،غم گریه برای کار های ما....دیگر غم های خودمان را فراموش کرده ایم...

....

حال دیگر نای نفس کشیدن هم نداریم...نفس های مان یکی در میان در می آید

....

حالا دیگر هر کاری انجام می دهیم، هر کجا می رویم...حرم مطهر می رویم...کربلای معلا... خدمت به خلق... ..مهربانی .... درس خواندن...کتاب خواندن... ... همه و همه اش را برای خاطر شما انجام می دهیم... برای خاطر روی ماه شما انجام می دهیم...برای این که یک قدم ظهور شما نزدیک تر شود...

...

حالا دیگر تمام حوائجمان را بوسیدیم و گذاشتیم کنار، حاجت مان فقط  و فقط شما شده اید.... فقط و فقط خواستن شما...

....

حالا دیگر ما را مسخره می کنند... حالا دیگر ما انگشت نما شده ایم... حالا دیگر هی به ما می گویند خرافه گو...حالا دیگر به ما می گویند پس کجاست این آقایتان...

....

حالا دیگر ما درمانده شده ایم.... بیچاره شده ایم.... هی خسته می شویم، هی از پا میفتیم... هی شما بلندمان می کنید....زیر بغل هایمان را می گیرید ...

...

حالا دیگر خودمان بهتر از همه می دانیم... پیرت کردیم... ما باعث رنجیده شدن خاطر شما شدیم...حال دیگر می دانیم فرزندان خوبی نبودیم در دوران غیبت پدرمان...

....

بیا و ....


  • ۹۶/۰۱/۰۴
  • یک دختر شیعه

نظرات (۴)

ای داد..........‌...
پاسخ:
....
ای داد
  • الف_لام _ناز :)
  • فکرمیکنم یعنی من اینطوریم که وقتی پیش نویس ها و ننوشتن هام زیاد میشه دارم خودمو شکنجه میدم ...  " تو نباید حرف بزنی چون ... " این جمله مدام تو سرم میپرخه ..
    البته یه وقت هایی هم انقدر نگفته ها زیاد میشه که دیگه گفتنشون فایده نداره ..
    پاسخ:
    وای منم...
    : (
    ی حسی مانع انتشارش میشه..
    دقیقا....
     در ضمن خیلی ممنون بابت ادرس جدید
    : ))
    سرخوش آن عیدی که آن بانی نور

    ازکنار کعبه بنماید ظهور

    قلبها را مهر هم عهدی زند

    از حرم بانک انا المهدی زند

    اللهم عجّل لولیک الفرج



    سلام علیکم ..
    سال نو بر شما مبارک..
    ان شالله شما و خانواده محترم در پناه خداوند سالم و صالح و خوش قدم و خوش روزی و عاقبت به خیر باشید
    پاسخ:
    ان شالله ظهورشون
    : ))
    علیکم سلام
    سال نوشما هم مبارک
    خیلی ممنونم
    وبلاگتونو در وبلاگ های بروز شده دیدم!
    .
    .
    خوش به حالتون! شما که دستتون میرسه از امام رضا بخواید قسمت ما هم بکنه!+یک زیارت
    :(((

    پاسخ:
    نظر لطفتونه..
    ان شالله قسمتتون بشه
    : )

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">