دلنوشته های یک دختر شیعه

حالا که دارم این پست را می نویسم چشم های پفیه پفیست...

راستش امشب مائده و همسرش تصمیم گرفتن بروند حرم، به من هم پیشنهاد شد باهاشون بروم..

آن قدری که دلم برای حرم های نصف شبی تنگ شده بود که حد و نصاب نداشت...

گوهرشاد های آخر شبی حرم که انگار درست وسط بهشت قرارت داده اند...

دیوانه ی آل یاسین خواندن های شب های گوهرشادم...

... دیگر آن موقع راحت تر می توانم برای امام غریبم دعا کنم...

هر موقع بی تاب می شوم، وقتی عاشورا و آل یاسین می خوانم جوری بهم آرامش می دهد که انگار مسکن بهم داده اند..

... 

زیر چادرم داشتم به این فکر می کردم و می گفتم .... یا امام رضا چشم روی هم گذاشتیم مثل سرعت نور شد هشتم ام عید،  آقا چشم روی هم گذاشتیم، بچگی هایمان تمام شد، آقا داریم پیر می شویم...

آقا یکی یکی داریم می میریم...

شما خودتان یک کاری بکنید، دعاهای ما دیگر اجابت نمی شود...ما تحبس الدعا شده ایم... 

نکند بمیریم... بمیریم  و آیندگان بگویند خون کردند به دل مهدی غریب شان... بد کردند با امام زمانشان... 

شما برای آمدن آقای غریب مان دعا کنید... 

آقا ما را در این دنیای رنگی پنگی غرق نکنید...

آقا به همین زودی شب لیلة الرغائب دارد می آید، به همین زودی رجب .... 

آقا ...

وقتی به خودم آمدم دیدم تا ساعت قرارمان پنج دقیقه مانده است... دلم کنده نمی شد... هیج موقع رفتن را دوست نداشته ام... ..

...




  • ۹۶/۰۱/۰۸
  • یک دختر شیعه