دلنوشته های یک دختر شیعه

خوب من  از وقتی که مدرسه می رفتم، مامانم خیلی زیاد نمی گذاشتن غیبت کنم، البته فقط من نه ها، خواهر وبرادر هم همیشه از این موضوع ناله می کردند و دلشان خون بود که مامانم در بدترین شرایط باز هم مجبورشان می کرد بروند مدرسه، مگر این که دور از جان رو به موت بودیم تا بلکم مامان اجازه ی نرفتن بدهند،...تنها سالی که به من این اجازه را دادند که بیشتر غیبت کنم سال پیش دانشگاهی بود، آن هم به خاطر این که از صبح تا شب توی اتاقم درس می خواندم...
رفت و رفت تا این که من پایم به دانشگاه باز شد، این روحیه ی عذاب وجدان در پس نرفتن در من تشدید شد، ان قدری که صبح روز چهارده ام فروردین که هیچ بنی بشری نمی رود پایش را نمی گذراد دانشگاه درگیری ذهنی داشتم که بروم یا نروم بالاخره!
حالا همه ی این ها بکنار، امروز خیلی جالب بود، مترویی که همیشه 7:30صبح شلوغ شلوغ است امروز به قدری خلوت بود که حد ونصاب نداشت، جالب تریش این جاست که نصف مردم خواب بودند....
هنوز موندم که چهه قدر عید زود گذشت اخه .


  • ۹۶/۰۱/۱۵
  • یک دختر شیعه