دلنوشته های یک دختر شیعه

قبل تر ها چهارشنبه ها ساعت ده تا دوازه هایمان خالی بود ولی برایمان کلاس گذاشتند که واحد های بیشتری برداریم.

ما بچه های فلسفه چهار نفریم...

سرکلاس بودیم، استاد پای تخته داشت جزوه را می نوشت و ما داشتیم می نوشتیم...

زیر پاهایمان شروع کرد به لرزیدن، پنجره ها شروع کردند به تکان خوردن...اولش شک کردیم، فکر کردیم ماشین بزرگی چیز رد شده است، ولی بعد دیدیم دارد شدید می شود... فاطمه سادات جیغ کشید گفت زلزلست زلزلست و بعد دوید بیرون تو حیاط، و خوب از آن جایی که کلاس مان صندلی های تک نفره دارد، نمی توانستیم پناه بگیریم و کلاسمان نزدیک ترین کلاس به حیاط بود ما هم رفتیم تو حیاط ، استاد هم با همان ماژیک دستش دوید توی حیاط، همه دویدیم توی حیاط، همه ی دانشگاه، ....

بچه ها رنگ به رویشان نمانده بود، قلب ها می زد... همه موبایل به دست که از خانواده ها خبر بگیرند... ولی حتی خط ها هم اشغال شده بود...

تا به حال انقدر زلزله ی شدیدی را از نزدیک لمس نکرده بودیم...کلاس های بعد از ظهرمان کنسل شد...

دارم فکر می کنم زندگی همین قدر کوتاهست.... همین قدر که می توانست پست فراموشی آخرین پست دختر شیعه باشد و و وبلاگش برای همیشه فراموش شود...

که  این هفته که بعد مدت ها  خونه یمان دعای ندبه داریم برگزار نشود و همه زیر خروار ها خاک باشیم...

که دیگر امسال شب های  قدر نباشیم و ... 

که دیگر آخرین محرم و صفر عمرمان باشد محرج و صفری که گذشت...

که پس چرا دل نمی کنیم از این دنیای لعنتی... از این دنیای رنگی پنگی...

چرا حضرت رب را در نمیابیم...

که چرا تا قبل از آن که بمیریم یک کاری برای آقایمان نمی کنیم...

شاید اگر از بین تمام دعاهایمان یک دعا مستجاب شود برای عاقبت بخیری مان بس است...

یک دعای سه کلمه ای از دعای عهدمان...

همیین فراض " والمستشهدین بین یدیه"....

الهم جعل عواقب امورنا خیرا..

....


  • ۹۶/۰۱/۱۶
  • یک دختر شیعه