دلنوشته های یک دختر شیعه

سرشو از پشت دیوار اورده بیرون

چشمام برق می زنه می بینمش، یه لبخند عمیق می زنم بهش، دستمو باز می کنم میگم : بیا اینجا ببینم ، بدو خاله.

منو نمیشناخت و منم نمی شناختمش، باورم نمی شد، بدو بدو کرد خودشو پرت کرد تو بغلم، وقتی بغلش کردم فشارش دادم و بوسش کردم، بعد گذاشتمش رو پام، بهش می گم: خاله اسمتت چیه؟: )))

دو سالشم شاید نشده باشه، هیچی بلد نیست ولی اسمشو بلده میگه : علی.


همین طور که رو صندلی نشستم رو پام نشسته، انگار که ده قرنه می شناستم،موهاشو مرتب می کنم : )باهاش حرف می زنم،می خنده...

یادم باشه اگه ی روزی مامان شدم ان شاءالله، بچمو این طوری اجتماعی بار بیارم، که اگه یکی مثل من ، دلش ضعف می ره برا بچه ها، خودشو پرت کنه تو بغلش...

: )


  • ۹۶/۰۲/۰۳
  • یک دختر شیعه