دلنوشته های یک دختر شیعه

امروز با بچه ها رفته بودیم حرم مطهر برای مباحثه ی عربی...مباحثه ی عربی حالا چی است دیگر؟...مباحثه ی عربی یعنی چهار ساعت مثل امروز یا کمتر یا بیشتر برای هم عربی را توضیح می دهیم و  خط به خط عربی می خوانیم...

بعدش که می خواستیم از هم جدا شویم وخداخافظی کنیم و  بریم زیارت، گفتم بچه ها امروز آخرین روز ماه رجب، زیارت رجبیه رو اگه دوست داشتین بخونین...

بچه ها تعجب کردن که چه قدر زود گذشته و از این صحبت ها...

جدای از این ها که چه قدر زیارت دوست داشتنی ست همین زیارت رجبیه...

یک جور هایی دلم گرفت، برای این که این الرجبیون که می گویند، باز هم نرسیدیم...

اما این ماه،... خوب راستش، تولد قمری م الحمدالله ماه شعبان هست...

دقیقا آخرین روزش...و این حس خوبی بهم می دهد...همین که ماه تولد ارباب...و آقا یم ...است، در این ماه...

داشتم با خودم فکر می کردم این ماه تنها ماهی هست که هیچ شهادتی ندارد... 

غم شهادت ندارد...

بعدش ب این نتیجه رسیدم که ای کاش از ناحیه ی ما هم به حضرتش غمی نرسد... حداقل ش از ما...

حداقلش این است که آقا از ما انتظار دارند...

حداقلش کاش دیگر توی این ماه  برای گناه های ما اشک نریزند...

...

نیمه ی شعبان....

کاش آخرین جشن ی باشد که بدون خودشان شادی می کنیم...البته در اصل ش باید خون بگریم..اصل اصل ش... می خواهد بگوید این جشن ها برای ما آقا نمی شود...اصل اصلش این است که در پشت خنده ی به ظاهر ما،دلمان گرفته است که باز هم تجدید شد  نیمه ی شعبان و یار نیامد...

که ان شالله امسال این غربت خاتمه یابد...و ...

....



  • ۹۶/۰۲/۰۷
  • یک دختر شیعه