دلنوشته های یک دختر شیعه

امروز خیلی روز خاصی بود ...هر طور که فکرش را می کنم...می بینم از خاص هم خاص تر بود...نه این که اتفاق خاصی افتاده باشد...نه ...ولی امروز ذهنم درگیر این بود که چه طوری بعضی ها ان قدر با ادب می شوند.. که امام زمانه ی شان را در هر امری بر خودشان ترجیه می دهند...که اصلا دیگر خودشان را نابود می کنند...همه ی هستی شان می شود آقایشان...
مکتب عباس می خواست بگوید ...این جا بی ادب ها را نمی خرند...این جا باید خودت را بشکنی.....باید خودت را، پدر ومادرت را...بچه ات را ...همسرت را و همه و همه را وقف کنی وقف آقایت...
باید خودت را فدا کنی....باید دیگر خسته شوی از نبودن هایشان....دلت بگیرد... برایت عادی نشود نبودن های آقایت...
باید زنده زنده جان بسپاری و باز زنده شوی و باز جان بسپاری و باز زنده شوی و باز...
باید تسلیم اوامر آقایت شوی....
حالا می فهمم چرا آقا نمی آیند ... شاید اگر بعد هزارو اندی سال فقط سیصدو سیزده تن عباس برایش می شدیم...شاید می آمدند...شاید که نه ، حتما...

  • ۹۶/۰۲/۱۱
  • یک دختر شیعه