دلنوشته های یک دختر شیعه

روی تخت‌ نشست. دور و برش را نگاه کرد. کتاب هایش، میز تحریر، چراغ مطالعه ی فانتزی، ساعت و «قاب عکس». تا به حال متوجه این قاب عکس نشده بود.

قاب عکس همیشه  ارمیا را نگاه میکرده و او هیچ وقت قاب  عکس را ندیده بود. به عکس خیره شد‌. انگار چیزی شورمزه در دهانش ریخته بودند.بغضش ترکید...

.

نمی دانست وجودش تا این اندازه به وجود

امام


وابسته بوده است...

...

این جای ارمیا را که می خوانم نا خود آگاه دلم می گیرد ...

یاد وابستگی بیش از حدم به وجود آقا می فتم...

...


  • ۹۶/۰۲/۱۴
  • یک دختر شیعه