دلنوشته های یک دختر شیعه

این طوری است که نیمه ی شعبان ها به جای این که دلم باز شود، ته دلم را یک غم بزرگ می گیرد... بغض خفه ام می کند...
دلم می خواهد فریاد بزنم...ولی مشکل این جاست فریاد هم بلد نیستم...
اصلا هیچی بلد نیستم... اصلا بلد نیستم با چه زبانی باید از خدا بخواهمش...
نمی دانم چه طوری باید تحمل کنم این دوری ها را...این سختی ها را...
این بغض های در گلو مانده...نمی دانم چه جوری حالم خوب می شود وقتی ندارمش...
.
همسر خوب خواستن...کار خوب خواستن..قبول شدن در فلان رشته ی دانشگاهی،خونه ی بزرگ خریدن...ماشین خریدن...مشکل بچه...و همه و همه را می توان همیشه خواست...امشب فقط باید آقا را خواست...امشب باید قلب درد بگیرد از این فراق هایی که تمامی ندارد.....این طوری است که شما وقتی از خواسته هایتان می گذرید و خواستن تان می شود فقط آقا... فرق می کند... اصلا خودشون می دانند که به خاطر روی ماه آقا ... حاجت های تان را بوسیدین گذاشتین کنار...حاجت های نخواسته را می دانند..به خاطر همین نگفته های ما را هم می دهند...حاجت های نگفته هایمان را می دهند...
کاش که این نبودن ها عادت نشود... کاش که فقط جشن ها جایگزین آقا ی غریب مان نشود... کاش که بعد از نیمه شبعان هم، هر روز یادش را زنده کنیم...کاش ...
کاش که همین  فردا تمام شود تمام فراق ها...
یابن الحسن...
ییا و دل بی قرار ما را آرام کن...
با یقین آقا را از خدا بخواهیم...
  • ۹۶/۰۲/۲۱
  • یک دختر شیعه