دلنوشته های یک دختر شیعه

من اگر یک روز مادر بشوم، هفته ای یک بار دست دختر یا پسرم (ترجیحا دختر) را می گیرم و می برمش کتاب فروشی های مختلف شهر، و یک ساعت بهش وقت می دهم به تعداد کتاب های معین شده کتاب انتخاب کند...


یا هم این که شب ها قبل از خواب اول برایش کتاب می خوانم... بعد چراغ خواب ش را خاموش می کنم ...


یا هم این که اگر گفت مامان حوصله ام سر رفته، هر سه چهار بار،  بهش پیشنهاد می دادم با هم یک کتاب داستان را بخوانیم و هر کداممان بشویم جزئی از نقش های کتاب، ... که لذت کتاب خواندن در جانش نفوذ کند...یا هم مثلا با پدرش برای ش اجرا کنیم... 


که هفته ای یک بار هر کداممان برای بقیه با صدای بلند بلند کتاب بخواند...


من اگر مادر شوم... آن قدر جلوی فرزندم کتاب می خوانم... تا حس کنجکاوی فرزندم را بیدار کنم که مگر درون این کتاب ها چه نهفته است...


اگر روزی مادر شوم... هیچ وقت خواندن کتاب را برای فرزندم شرطی نمی کنم که اگر خواندی بهت یک هدیه می دهم ، که اگر یک روزی خواند و دیگر هدیه ای نبود بگذارتش کنار...بلکه یک جوری بهش می فهمانم که کتاب خواندن مثل تمام روزمرگی های دیگر است...


اگر یک روزی مادر بشوم ...شاید هم هفته ای یک بار  دستش را بگیرم و ببرم پارک ، و توی پارک با هم کتاب بخوانیم...تا هر موقع اسم کتاب می آید حس خوبی بهش دست بدهد...تا حس کند که کتاب خواندن هم مثل تمام تفریح های دیگر لازم است...


که اگر برای تولدش مثلا دو نفر کتاب آوردند دپرس نشود که کتاب به چه دردی می خورد و جزء بدترین کادو هایش حساب کند...


اگر یک روزی مادر بشوم ، وقتی نزدیک عید می شود ، در کنار لباس های نو ، برای ش کتاب های نو می خرم...همان طور که موقع اعیاد لباس های نو می پوشد...موقع بیکاری کتاب های نو اش را بخواند...


که وقتی یکم بزرگ تر شد ازش می خواهم بهم بگوید از خواندن این کتاب به چه رسیدی و  به چه چیز هایی دست یافتی...که سر کتاب با هم صحبت کنیم...


که طبق فرموده ی آقا   فرزندم با تفکر فلسفی بزرگ شود...


..کتاب خوان شود...که حتی دین را تقلیدی یاد نگیرد...بلکه تحقیقی یاد بگیرد...که خودش به چیز هایی که بهش اعتقاد دارد دست پیدا کند...


که وقتی نماز خواند و همه بهش گفتند آفرین ... دو روز دیگر در اجتماع اگر به نماز نخواندن گفتند آفرین نماز نخواند . ...


که حتی برایش سوال پیش بیاید که مامان چرا باید این کار را کرد... که خودش باید توی کتاب ها دنبال ش بگردد....


که بلد باشد چه طوری زندگی کند...


که به دنیا از یک دید وسیع تر نگاه کند... که  کمال گرا باشد .... که بداند با هرکسی باید چه طوری  و چگونه رفتار کند...که فردا روزی اگر صاحب مسئولیت های بزرگ تری مثل مادر شدن یا پدر شدن قرار گرفت بداند باید چه طوری رفتار کند...


که وقتی وارد اجتماع شد آداب معاشرت را بلد باشد... که ذهنش خوب باز شود... که تمام هم و غم ش نشود بنتن و سیندرلا و مرد عنکبوتی و را پانزل 


...بلکه به انیمشین هایش به عنوان یک زنگ تفریح نگاه کند...


که یاد بگیرد چه طوری باید زندگی کند...

که بلد باشد آداب معاشرت را...زندگی جمعی را... مدیریت کردن سخت ترین بحران ها و امتحان های زندگیش...

که یاد بگیرد تمام هم وغمش خودش نباشد... دنیای شکلاتی خودش نباشد...دنیای دوست هایش هم برایش مهم باشد...هی فخر نفروشد...


که یاد بگیرد بعضی چیز ها را فقط از کتاب ها می شود یافت...


پ ن : لازمه بگم چه قدر امسال دلم نمایشگاه کتاب می خواست...



  • ۹۶/۰۲/۲۵
  • یک دختر شیعه