دلنوشته های یک دختر شیعه

وقتی بچه بودم هر موقع ساعت دو ظهر همه کنار هم می نشستیم و نهار می خوردیم و در حینش هر روزهم  اخبار به خاطر بابا می دیدیم، هر موقع صحنه های جنگی را می دیدم دلم هوری می ریخیت که نکند به ما هم حمله کنند، یا حتی یک فیلم جنگی...یادم است بچه که بودم گاهی اوقات شب ها با کابوس جنگ می خوابیدم، آن قدر که یکهو از خواب می پریدم و می رفتم مامان را صدا می زدم که مامان من از جنگ می ترسم...مامان هم شروع می کرد به دلداری دادنم...ولی همان لحظه آرام می شدم..اما این کابوس جنگ لعنتی رهایم نمی کرد که نمی کرد....نمی دانم چه شد ولی بزرگ تر که شدم، و به سن الان که رسیدم دیگر مثل بچگی هایم نه کابوس جنگ دارم نه از جنگ می ترسم... یکم نگرانی دارم ولی نه به این معنا که بترسم...

نمی دانم چرا الان مثل بچگی هایم، ترس و واهمه ی  قبل را ندارم...شاید آن قدر کتاب های جنگی خوانده ام و پا به پای بعضی هایش اشک ها ریخته ام که ترس هایم ریخته است از پایی که جاماند گرفته تا دا و من زنده ام و حکایت زمستان و غیره و ذلک...شاید هم...

هر چه که هست می دانم...امیدوارم سایه ی جنگ بر کشور عزیزم نیفتد ولی اگر افتاد که خدا نکند ان شالله وقت آن است که ما فرزندان آقا ... با تمام قوا خودمان را نشان دهیم...همه با هم... درست عین فرزندان امام...که چه خون دل ها خوردند...و چه خون هایی که دادند...

به نظر من که عشق آدم ها را شجاع می کند...

 پ ن: الان می فهمم دلیل آیه ی عسی ان تکرهو شیئا ...را برای نتیجه ای که از انتخابات به دست آمد یعنی چه...

ادامه ندهم بهتر است...

  • ۹۶/۰۳/۱۸
  • یک دختر شیعه