دلنوشته های یک دختر شیعه

امروز حتما اگر جزء سیزده را تلاوت کرده باشید... یک آیه اش عجیب دلگیر است...

همان آیه ای که می فرماید...هل علمتم ما فعلتم بیوسف...آیا فهمیدید با یوسف چه کردید....

سر این آیه خیلی دلم گرفت...آن روز مخاطب این آیه برادران یوسف بودند و امروز ما...

...

اگر به ما می رسید از اعمال چه بر سر آقا می آید شاید کمرمان خم می شد...

ما نفهمیدیم...هر جه می کشیم از همین ندانستن هاست...و گرنه ... فرق می کردیم...

خیلی دلگیر است...خیلی...

ماه رمضان هم به همین زودی رسید به نیمه هایش... و ما تکانی نخوردیم...همانی که بودیم و هستیم...و گرنه باید دعاهای مان مستجاب می شد...

امسال غربت آقا خیلی برایم ملموس تر شده است انگار، مخصوصا از نیمه ی شعبان ...وقتی رفته بودم مسجد مقدس جمکران... مدح اقا می خواندند همه دست می زدند... شعر برای مدافعان حرم می خواندند همه دست می زدند...کل می کشیدند...

بمیرم  برایت آقا ...  مگر غیر از این است که وقتی بچه ای  چیزی از پدر و مادرش  می خواهد  وقتی بهش ندهند، وقتی خوب گریه کند، خودش را لوس کند، دل پدر و مادر نرم می شود...

پس چرا ...

این روز ها ..این روز های بدون آقا نفس کشیدن هم سخت شده است...تفریح هم بهت نمی چسبد... فیلم هم بهت نمی چسبد.... سینما...مسافرت..و هرجا...انگار که ته دلت دارند رخت می شورند...

گفته بودم می  میرم برای کمیل های گوهر شاد...

خورشید پشت ابر نشانی به ما بده

ای ماه مژده رمضانی به ما بده

 از سفره ای که وقت سحر پهن می کنی

مانده غذا و خورده ی نانی به ما بده....

 

  • ۹۶/۰۳/۱۹
  • یک دختر شیعه