دلنوشته های یک دختر شیعه

هر چند  دفعه یک بار که می روم صحن گوهرشاد ، تا می روم زیر چادرم و توی حس و حال یک هویی یک پسر بچه ی نه،ده ساله جلویم سبز می شود ، جالب تریش این جاست که بهم می گوید خاله، و اصرار که خاله تو رو خدا ی دونه از این دعاها ازم بخر، حداقل اگه نمی خری ی کمکی کن بهم.

چند شب پیش که با برادرم و همسرشون رفته بودم، ازشان جدا شدم و رفتم برای خودم، باز دوباره جلویم سبز شد، داشت همین طور برایم حرف می زد، بعد گفت خاله ی چیزی بگم

گفتم _اره بگو عزیزم...

رو چادرتون ملخه.

من و مائده در یک چیز با هم یک تفاوت اساسی داشته ایم و آن هم این که مائده تا یک سوسک و جانوری و گربه ای می بیند و یا یک تصادفی اتفاق می فتد از ته دل جیغ می کشد ولی من بیشتر شوکه می شوم و ضربان قلبم می رود بالا.

ولی خوب نمی دانم اگر هر جایی غیر از حرم بود چه واکنشی از خودم نشان می دادم، ولی هر چه که بود،نمی دانم چه شد، که اصلا نترسیدم، بیشتر که فکر می کنم می بینم خاصیت حرم این طوری است که آرام ت می کند...انگار در آغوش امام رضایی..

یاد این فراز جامعه ی کبیره افتادم...

بِکُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ یَکْشِفُ الضُّرَّ ...

  • ۹۶/۰۳/۲۹
  • یک دختر شیعه