دلنوشته های یک دختر شیعه

یک روزی ...یک جایی....یک نفر می آید .... مطمئنم...ولی نمی دانم کی ....

نمی دانم چه جوری تحمل دوری ((ش))انقدر سخت می شود... که حتی نفس هم به زور می شود کشید...که دلت یک جای خلوت می خواهد برای بغض های در گلو مانده ات که از ته دل فریاد بزنی...
که شب های جمعه ی لنتی انقدر دیر می گذرد...و عصر های جمعه اش آدم را خفه می کند...
که یکی بهت تلنگر بزند که آقا را دریاب...غربتش را...
که  این جای کمیل((الهی و ربی من لی غیرک))ش ته دلت بگیرد که این روز ها که را دارید جز خود حضرت رب، پدر جان...


  • ۹۶/۰۴/۰۸
  • یک دختر شیعه