دلنوشته های یک دختر شیعه

امروز از صبح زود که بلند شدم، تا همین الان داشتم درس می خوندم...برای امتحان فردا.... 

کلام می خواندم... کلام... کلام درسی ست که حول و محور حضرت رب می چرخد...

هرچه قدر سر کلاس های منطق چهارستون بدنم می لرزد...سر کلاس های کلام محو می شوم...

خواندن پیرامون اوصاف حضرت رب...پیرامون مطلق وجود...وجود نامتناهیش...علم ش...

آدم را سنگین می کند.... ساده تر ش دل تنگ هم می کند....دل تنگ آغوش خدای جانت...دل تنگ سحر های ماه مبارک... تشنه ات می کند....

از توحید در استعانت گرفته...تا توحید در محبت...و توحید در توکل....و ....

بعد تر((ش)) می فهمی چه تیک تیک ثانیه هایی که از حضرت ربت غافل بودی....

....

درون هر آدمی یک اسماعیلی نهفته است...که وجودش به وجود اسماعیل ش وابسته است...و تا اسماعیل ش  را قربانی نکند... نه می تواند با آوای کمیل مولا علی(ع) همراه شود .... و موقع شنیدن کمیل فقط رو خوانی می کند...گاهی هم هی بر می گرد ته ش را نگاه می کند تا ببیند چند صفحه ی دیگر باقی مانده است تا تمام شود...

نه می تواند صدای مناجات امیرالمومین در مسحد کوفه را بشنود...

نه می تواند درست و حسابی در پیشگاه حضرت رب ... دعا برای فرج بخواند....

نه می تواند درست و حسابی فقط وفقط برای حضرت رب به همه خدمت کند... و 

متواضع باشد....و خسته نشود...

و تا اسماعیل درون ش را قربانی نکند... تا به خودش نپیچد... تا دل ش  نشکند... تا دل ش از غیر خالق ش نبرد...تا احساس تنهایی نکند... نمی تواند...حضرت رب... وحضور ش و عشق بازی با خالق ش را بفهمد....ساده تر ش نمی تواتد وصل شود...

ولی اگر داد....بعد ش چه ها که نمی شود...

باید اسماعیل داد....تا وصل شد...


مثل ...


الهم انی استودعک قلبی، فلا تجعل فیه احد غیرک...

  • ۹۶/۰۴/۱۸
  • یک دختر شیعه