دلنوشته های یک دختر شیعه

شب جمعه ی هفته یپیش بود... شب های جمعه هم خیلی دل تنگ می شوم...هم خیلی دلم میگیرد...هم خیلی گاهی برایم سخت می شود....هم خیلی دوستش دارم...

صبح جمع ش زهرا برایم فرستاده بود مریم سادات دیشب تو بین الحرمین خیلی خیلی به یادت بودم... مخصوصا تو قتلگاه که خیلی روش حساسی....

بعد ش من به این فکر می کنم... می شود بدون شما زندگی کرد....

کمیل را خیلی دوست دارم...خیلی.... ولی یک جای ش را خیلی تر دوست دارم...و درعین حال خیلی دلم می شکند وقتی می خوانم ش... سخت می شود فکر کردن پیرامون ش...

همان جایی ش که می گوید...فلئن صیرتنی للعقوبات مع اعدائک و جمعت بینی و بین اهل بلائک، وفرقت بینی و بین احبائک و اولیا ئک ...فهبنی یا الهی و سیدی و مولای و ربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک....

بعد به خودم می گوید....اگر آماج بلا را هم برای ما می خواهی بفرستی بفرست حضرت رب.... ولی میان ما و خودت...میان ما و آقای غریبمان جدایی ننداز.....میان ما و احبائک....میان ما و اولیائک...

اگر بهشت هم می خواهی بدهی ...بهشت ما با این ها بودن خلاصه می شود...نه نعمت های بهشتی...

اگر می خواهی ما را امتحان کنی....امتحان کن... ولی نکند یک طوری ما را امتحان کنی... که از آقای غریب مان...غافل شویم ...راحت بدهیمش برای دل مان...نکند یک طوری امتحان کنی که بین ما و حضرتش فاصله بیفتد....

یا راد ما قد فات...

  • ۹۶/۰۴/۲۹
  • یک دختر شیعه