دلنوشته های یک دختر شیعه

بعضی لحظه ها هستند ... که تا شب که می خوابی وقتی بهش فکر می کنی...دلت می گیرد...خیلی...که حتی این موقع شب دلت می خواهد زار بزنی...

 ....داشتم با مامان...تو اینستاگرام..چند تا پیج آشپزی که قبلا دیده بودم... براشون سرچی کردم، که راجع بهش باهاشون صحبت کنم...تو صفحه ی سرچ ... که چشمم خورد به یک فیلم از حرم حضرت زینب...وقتی زدم... روش .... دیدم یک پسر بچه ی ده یازده ساله در تشییع پیکر شهدا ، در حرم حضرت زینب دارد برای شهدا می خواند...

اطراف حرم را که می دیدی محوطه ی حرم خالی خالی بود.... فقط چند تا سپاهی بودن....

خیلی تلاش کردم جلوی مامان جلو خودمو بگیرم....فقط گفتم...مامان چقدر دلم گرفت ... من که نرفتم دلم می خواد بترکه، شما که رفتین چقدر دیدن این فیلم براتون سخته...

...

مامان ی آهی کشیدن... دیگه هیچی نگفتن...

بعدش این موقع شب به این فکر می کنم...یا حضرت عقیله... حتی بعد از شهادت تان ... غم هایتان تمامی ندارد...بعد ترش به این فکر می کنم...آقا چه صبری دارند ...که حرم عمه یشان این طوری شده است.. 

بعد تر ش به این فکر می کنم... حالا می فهمم چرا محمد رضا دهقانی ها...رسول خلیلی ها...احمد مشلب ها.....جهاد ها...و... رفتن.... حالا می فهمم چرا دیگر نتوانستن تحمل کنند....

برای فرج دعا کنیم.....

غربت از این واضح تر....

...

مریم قیبله ی دل به تو دخیل یا حضرت عقیله...



  • ۹۶/۰۴/۳۱
  • یک دختر شیعه