دلنوشته های یک دختر شیعه

طولانی مدت که قسمت نمی شود بروم حرم، از یک هفته بیشتر یعنی، وقتی می رسم حرم باید بروم فقط و فقط و جلوی ضریح...وقت هایی که می روم جای ضریح کفش هایم را می دهم به کفشداری...

امروز وقتی داشتم کفش داری شماره یک قسمت بانوان کفش هایم را می دادم، یک هویی دیدم خاله مامان، خادم کفش داری شده است...این خاله ی مامان از خود مامان یک سال کوچک تر است...

به هیچ کسی هم نگفته بود، داشتم فکر می کردم...خوش به حال خاله جان کفش های زوار های آقا را  که با هزار و عشق امید می آیند پیش آقا را دو دستی می گیرد...اصلا خوش به حال هر کسی که یک طوری، به هر نحوی نوکری این خاندان را می کنند... بنظرم نوکری این خاندان خود خود پادشاهی ست...

و بالاخره رسیدم... داشتم فکر می کردم یک شب هایی که خیلی حال م بد بوده فقط و فقط این نقطه دلم را آرام می کرده است....قشنگ ترین شب های عمر م کنار آقا رقم خورده است...از عقد خواهر و برادر و دوستام ...گرفته تا کمیل ها و توسل های انقلاب و گوهرشاد و جامع...تا درس خواندن های کتاب خوانه ی آستان قدس...تا پنجره فولاد ها... تا صدای نقاره خانه .... تا بی نهایت...اصلا کفران نعمت است، بهشت را آرزو کنم....

بعد هم ش  فکر می کنم کسایی که مشهدی نیستن، خدا بهشان صبر بدهد که انقدر دوری از حرم را می تواننند تحمل کنند... هر چند بعد منزل نبود در سفر روحانی...ولی ... ولی 

....



ممنونم ازت خدایا که شدم امام رضایی...



  • ۹۶/۰۵/۱۲
  • یک دختر شیعه