دلنوشته های یک دختر شیعه

جمعه ست...صبح از خواب بیدار می شوم...

موبایلم را چک می کنم...باز هم ...کودکی دیگر ربوده شده است...یکی از بچه ها نوشته است...خدایا چرا همش داره این طوری میشه...

اذان ظهر را که می گویند...روی سجاده ام نشسته ام...از شدت سر درد آرام سرم می گذارم روی مهر...

چشم هایم را می بندم...می اندیشم...به اتفاق های این چند روز....به بنیتا...به آتنا...به شهید محسن حججی...به چهل و هفت دختر اسارت برده شده افغانستاتی...به دل پدر و مادر هایشان..... به دل همسر شهید محسن حججی...به فیلم هایی که از سوریه می بینم  سر تا پایم را  می سوزاند وقتی حرم را انقدر خلوت می بینم...به وهایبت ی که دل هر شیعه را خون می کند با رفتن به بقیع....به بغض های گلو...به روز های دلگیر...به شب های سرد....به آدم های بی روح...به جنگ های پی در پی...حالا جاننازمم خیس خیس شده است...

باران هم شروع به باریدن کرده است...

کاش می شد از ته دل ضجه زد...کاش می شد همه با هم یک صدا تو رو از خدا می خواستیم...

این روز ها...این روز های بدون شما... این مکان های بدون شما، این عصر های دلگیر...این ندبه ها ی ممتد جمعه ها...این أین أین های دعای ندبه...این غربت های مولا علی(علیه السلام)این جوان های پیر شده از فراق شما.. این بزرگ تر هایی که جوانی شان را برای شما دادند...این کودکان فلسطینی که آروزهایشان بر باد فنا رفته...این محاسن سفید حضرت آقا که دونه به دونه اش با مظلومیت سفید شد...این کتاب ها..این نوشته ها ...این مزار شهدا...این حرم رفتن ها...مسجد مقدس جمکران ها..این محرم و صفر ها...فاطمیه ها..خیابان ها...کوچه ها...خونه ها...مزار شهدا... این سر های ب ر ی د ه شده...این کودکان به سرقت رفته ..این دست های شرمنده پدری که خالی ست و شمرنده ی زن و بچه اش است..این اتاق کوچک من حتی...این...این....این...

همه و همه ...یک صدا دارند نبودنت را فریاد می زنند...

زیر لب زمزمه می کنم...

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد/ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت /صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...

....

یکی باید بیاید...باید بیاید و ما را نجات بدهد....


  • ۹۶/۰۵/۲۰
  • یک دختر شیعه