دلنوشته های یک دختر شیعه


《 یا ابن شبیب إن کنت باکیًا لشیءٍ فابکِ للحسین بن علی بن أبی طالب علیهما السلام ، فانه ذبح کما یذبح الکبش ، وقتل معه من أهل بیته ثمانیة عشر رجلاً ، ما لََهَم فی الأرض شبیهون ، ولقد بکت السماوات السبع والأرضون لقتله ، ولقد نزل إلى الأرض من الملائکة أربعة آلاف لنصره ، فوجدوه قد قتل ، فهم عند قبره شُعْثٌ غُبْرٌ إلى أن یقوم القائم ، فیکونون من أنصاره ، وشعارهم “یا لثارات الحسین” ....》


رفته بودم حرم‌مطهر، دلم خیلی گرفته‌بود...رفت‌م تا بلک‌م یک‌م دلم آرام شود...

اما تا رسیدم...فضای حزن آلود حرم...دل‌م را بی قرار تر کرد...

می‌خواستم از اقا برای این ایام کمک بخواهم...البته برای خودم که نه...برای همه...

ولی بعدش پشیمان شدم...همیشه ی همیشه برای مشکلات زندگی از امام رضا جان‌م صبر می‌خواهیم...ولی برای این ایام باید بی‌صبری، بی‌تابی، بی‌حالی، بی‌رمقی بخواهیم...

تا شاید بتوانیم به اندازه نمی از دریا با صاحب عزای این روزها مساوات کنیم....تا عمق فاجه را بفهمیم...تا به خودمان بیاییم...تا فرق کنیم...تا غربت آقا برایمان ملموس تر شود...تا خیلی دلمان را خوش نکنیم به همین چند صباح  دنیا...تا آقا نرود توی حاشیه های زندگی‌مان...تا خودمان را برای‌ش وقف کنیم...تا خیلی درگیر حواشی‌نشویم...تا  برای اومدن‌شون یک کاری انجام بدهیم...

تا یک‌م از حال این روزهای‌شان بهمان برسد...تا بتوانیم باهاشان همدردی کنیم...تا وسط درس بغض کنیم...وسط غذا...وسط حرف...وسط لبخند های روی لب های‌مان..وسط نوکری ارباب...

...

امشب باید از ع‌ل‌ی ا‌ک‌ب‌ر می‌نوشتم،‌ولی ننوشتم...باید می‌گفتم، ولی نگفتم...آن هم ع‌ل‌ی‌ا‌ک‌ب‌ر ... دلیل‌ش ملا عباس چاوشی ست که خود ارباب بهش فرمودند ملا عباس شب های جمعه روضه ی علی‌اکبر نخوان...مادر ما شب ‌های جمعه کربلاست...کلا ارض‌کربلا...


برچسب: امیری حسین و نعم الامیر



  • ۹۶/۰۷/۰۷
  • یک دختر شیعه

امیری حسین و نعم الامیر