دلنوشته های یک دختر شیعه

زن عمو پسرش را با کلی خواهش و درخواست فرستاده پیشم تا بهش عربی یاد بدهم. مامان‌ش می گوید وای مریم جان این هیچیی هیچی از عربی بارش نی یک کاریش بکن امتحانشو گند نزنه.

در عالم رو دربایستی قبول کردم و گرنه غیر ممکن بود  بتوانم با یک پسر بچه سر وکله بزنم.پسر بچه که نه پسر ۱۴ ساله  مردی  شده برای خودش .

نشتسم برایش از ب بسم الله تمام قواعد کتاب‌ش را زیر رو کردم .واژه به واژه برایش توضیح دادم. و دوباره ازش سوال پرسیدم و ...

خلاصه که من ماندم معلم های پسر های نوجوان خدا چه صبری بهشان می‌دهد که می‌توانند بهشان درس را تفهیم کنند بس که بازیگوشند. به خاطر همین تصمیم گرفتن فعلن به هیچ پسر بچه ای عربی حداقل درس ندهم.

وقتی امتحان‌ش را داده مامان‌ش می گوید وای مریم جان الهی خدا خیرت بده الهی که خوش بخت بشی الهی که عاقبت بخیر شی...نمی دونی که، علی می‌گفت انقدر امتحانمو خوب دادم انقدر ابجی مریم(بهم می‌گوید آبجی) بهم خوب یاد داده که از توضیحای خود معلمون بهتر فهمیدم.امتحانشو شده ۱۹ . فک کن من فک می کردم بیفته انقد عربی‌ش افتضاحه ..

.بعد من هم تعریف نثارش می ‌کنم که نه ماشالله خود علی هوشش خوبه واز این صوبتا...

حالا  باز همین جمعه ای یکی دیگر از اقوام می‌گوید ... مریم سادات شما عربیت خوبه؟

می‌گم ای بدک نی  برای چی زهره جون؟

می‌گه سامانو می خوام بفرستت پیشت.بفرستم؟

 وی توی افق محو می‌شود... و خیره به دور دست ها...| :

  • ۹۷/۰۲/۲۲
  • یک دختر شیعه