دلنوشته های یک دختر شیعه

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امیری حسین و نعم الامیر» ثبت شده است

حتما نباید شب جمعه یا دوشنبه باشد که دلم برایت بتپد و بگیرد... هر ثانیه من به عشق ت دم و بازدم می کنم...و به یادت نفس می کشم...اصلا دلم می خواهد وقتی اسم ت می آید نفس هم نکشم...دلم می خواهد یک بار روضه خوان  وقتی برایم مکشوف خواند همان دم جان بدهم و ... 
امان از دلِ تنگ که هر روز می خواهد برایت کنده شود و و ...
امان از بغض های در گلو مانده ی گلویم ارباب... که هر شب از دوریت نفس م را می گیرد...
حسین جان...آرزویم همین ست که فقط یک بار دیگر چشم م به قبه ت بیفتد و نفس های م تمام شود...و هی به خودم بپیچم...
خوشا آن دمی که برای تو هزار بار جان داد و زنده شد...خوشا آن دمی که اشک ها خشک شوند و از غم ت خون ببارند... خوشا آن دمی که عرفه در کنار حرمت روبروی چشم های بهترین زائرت ...جان داد...
کاش حبیبت می شدم...

امیری حسین و نعم الامیری...امیری حسین ونعم الامیری...امیری...

 و حالا کم تر از چهل روز تا محرمت ارباب...


  • یک دختر شیعه

سکانس اول (محرم )

مامان:  مریم خانوم چند تا مداحی خوشگل پیدا کن برای محرم صفری که گوش کنیم ... 

در حال سرچ برای محرم و صفری  و مداحی هایی که دونه به دونه برای کربلا می خونند...

وقتی خبر نداری دو دقیقه بعدش چه می شود ...مثلا سرمسائل معنوی اصلا جلوی دیگران گریه نمی کنی ولی وقتی به خودت میایی میبینی با شنیدن این مداحی جلوی مامانت آن قدر اشک ریختی که گونه هایت خیس و خالی است...و بعد تر ها می بینی اشک هایت به هق هق افتاده است..و دستت جلوی مامانت رو می شود...که چه قدر دلتنگ و بی تاب کربلا بودی ولی بروز نمی دادی...که چه غبطه هایی خوردی هر که را می دیدی می رفت کربلا.... و  بعد مامانت سرت را در آغوش می گیرد ... 

این مداحی

کلییییک


سکانس دوم:

تصمیم می گیری کاری که دوست نداشتیش  را ترک کنی ...و درست همان شب خبرش می آید که کربلایت اوکی شد و مامان تصمیم گرفته است که تو را با عمه و شوهرش که دایی خودش می شود بفرستد ...و یاد دل شکستگی هایت و  کربلا خواستن هایی که جلوی پنجره فولاد از امام رضا می خواستی میفتی....

...

سکانس سوم : 

شب تولدت ... بیست دی... تولد بیست سالگی...

یاد اشک هایی میفتی که دو ماه در عزاداری ها ریختی و که ارباب دلم می خواهد جوانی هایم با نفس های شما شروع شود...


سکانس چهارم : 

با مامان و بابا می روی تهران پیش خواهر

سکانس پنجم :

مامانی که  می گوید : مریم مامان خونه بدون تو دل گیره مامان، ی جوریه ، اگه ناراحت نمی شی سر رفتنت من و بابا همین جا بمونیم و موقع اومدنت بیایم سر راهت...

 و منی که حتی ذره ای ناراحت نشدم و موافقت کردم...

سکانس ششم : 

توی قطار ...و قرصی که مجبوری برای کربلایت بخوری....

و نصف شب .... توی قطار احساس می کنی معده ات دارد از جا کنده می شود...و احساس تهوع می کنی و بلند می شوی بروی دستشویی یکهو شروع می کنی به عوق زدن...

سکانس هفتم : 

ساعت5صبح که راه آهن داداش و همرسشون میان دنبالت و میری خونشون و انقدر تشنه ات شده است که تا می توانی آب می خوری...

ولی دو دقیقه نمی گذرد که میبینی معده ات حتی قابلیت هضم آب را ندارد و باز پس میاری...

سکانس هشتم : (ظهر)

تمام بدنت درد می کند بازوی چپت دارد تیر می شکد و کمرت دارد از درد تا می شود  و بدنی که هیج چیز را نمی تواند قبول کند... و وقتی به خودت می آیی می بینی توی درمانگاه بهت سرم وصل است ...از شدت ضعیفی...

سکانس نهم : 

حالت بهتر می شود... و می روی خونه ، خونه ای که عین یخچال سرد شده است و سریع وسایلت را جمع می کنی و می بندی و میروی خونه ی عمه...

سکانس دهم :

من و یک عالمه التماس دعاهایی که همراهم است...یک دنیا دل های شکسته ای که که یک زمانی مثل خودم یک نفر که می رفت و دلم می شکست و می گفتم ارباب ...دل های شکسته ی دوستام ...فاطمه سادات ..فاطمه...شایسته...الهه...محبوبه...عسل...و ...

سکانس یازدهم :

 و من منتظر ساعت 1 شب که بروم فرودگاه ... و پیکسلی که رویش طرح یا حسین سید الشهدا نوشته شده است و همیشه آرزو داشتم یک روی کربلا ازش استفاده کنم...و به این فکر می کنم ارباب جان شکرت  که یک روز قبل از سفرم انقدد حالم را بد کردی که سختی بکشم برای دیدنت ... شکرت که بدنم را ضعیف کردی که درد کشیده باشم.. که مثل ...


سکانس دوازدهم :

ارباب جان حتی یک کاری کردی که آب  هم نتوانم بخورم...

و به این فکر می کنی که امیدواری زیارتت بی معرفت نباشد و دست خالی بر نگردی... که نکند بعد بیست ساااا دوری وقتی می روی همان طور دست خالی برگردی ...

سکانس سیزدهم : 

پرواز به سمت کاظمین .... و بعد سامرا و بعد کربلا....

ک ر ب ل ا ...

سکانس چهاردم


قاعدتا آن موقع دیگر باید من زنده نباشم...نمی دانم چه می شود...

 ارباب ما را دریاب...

جد غریبم...

...

 ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده....



حلال بفرمایین...


برچسب: امیری حسین و نعم الامیر



  • یک دختر شیعه


سرم فقط احتیاج به یک شعله ی کوچیک دارد که منفجر بشود...

چرا انقدر مصیبت بزرگ است...

فردا چه خبر است؟...

...بمیرم برایت لیلا...لیلا جان از فردا چه خواهی کرد...چگونه زنده میتوانی بمانی ...بعد از علی اکبر امامت دست به کمر شد تو که دیگر جای خود داری...من میگویم بعد از علی اکبر دنیا برایت سیاه و سفید شد...مگر نه؟

رباب  ...رباب جان...یک وقت خیالت راحت نباشد که به 6ماهه به خاطر کودکی اش رحم می کنند و در امان نگهش می دارند ..

رباب جان...فردا علی اصغر هم زره پوش می شود برای رکاب امام زمانش با همین دست های کوچکش...ی وقت به او دل نبندی...

رقیه جان....

رقیه جان...طاقت بیاور جان دل...تو هنوز خیلی کودکی برای دق کردن...برای .... دیدن...

رقیه جان تو تنها 3سالت است...

اما...

امان از دلت زینب جان....زینب جان...زینب...زینت اب...

حق داری بیهوش بشوی ...به صورتت بزنی...لطمه بزنی...زینب جان...حق داری...حق داری...


مگر یک ادم...آن هم از جنس لطیفش ...چه قدر تحمل دارد...

زینب جان فقط کافیست یکی از این مصیبت ها برای کسی اتفاق بیفتد تا از پای درآورتش...

اما زینب جان...توصبر کردی...صبر کردی...صبر کردی...پشتت به حسینت گرم بود...

اما اکنون سالارت کجاست...سالار زینب...

زینب جان...بمیرم برایت...

با عزیز ترینت چه کردند؟! ...

جلوی چشم هایت

زینب جان...

حق داشتی موهایت سفید شد...

زین پس چه کسی بود که پا به پای غم هایت اشک میریخت و آرامت می کرد...

زین پس تو بعد از حسین چه کسی را داشتی ...چه کسی را داشتی که برایت حسین بشود...

زینب جان...

ز ی ن ب 

نفس کشیدن هم سخت شده است...

میدانستی امام زمانه ی مان فرمود که اگر شیعیان ما پردده از جلوی چشمانشان برداشته می شد جان می دادند...تحمل نداشتند..

زینب جان فردا جه خبر است...

فردا دیگر حسینی نیست که تو برایش درد و دل کنی...

فردا عباسی نیست که پشت و پناهت باشد...

فردا علی اکبر هم نیست که از دیدنش یاد پیامبر بیفتی...

فردا حتی 6ماهه ای هم نیست که با دینش دلت غنج برود...

ح

س

ی

ن

...



می کشی مرا...

می کشی...

سالار زینب حسین جان...

امیری حسین و نعم الامیر....امیری حسین و نعم الامیر....امیری...



برچسپ:امیری حسین و نعم الامیر




  • یک دختر شیعه

بسم الله الرحمن الرحیم...

یا صاحب صبر....

نمی دانم چرا جگرم می خواهد کنده بشود

نمی دانم چرا دلم دارد آتش می گیرد...

آخ حسین...

آه حسین ...

هر چه میرود جلو انگار مصیبت عظمی تر میشود... 

شب علی اکبر آتش گرفتم...جگرم کباب شد...چون علی اکبر ته ته مما تحبون امام حسین بود ...

علی اکبر...

آخ علی اکبر...

وای خدا گریه های حسین خواهر زادمو می شنوم یاد علی اصغر میفتم دلم می خواهد جان را بدهم ...

امشب...عب اس عب اس ...

عباس...

آخ خدا نمی شد که هیچ وقت فردا نشود...نمی شد که اصلا عاشورایی نبود و همه ی روزها به تاسوعا ختم می شد و تمام...

خدای جان برا امام حسین دلمان را آتش بزن...

بی قرارمان کن...

همه اش را که نباید یک تنه صاحب زمان به دوش بکشد....

یا صاحب صبر قلب اقایم را ارام کن....

برچسب:امیری حسین و نعم الامیر

  • یک دختر شیعه

یا صاحب الزمان...

بمیرم برای قلبت اقا..

این روز ها مچاله شده است...

اصلا نیاز به روضه دارد؟

پرچم مشکی ها روضست...لباس مشکی ها روضست...چایی روضست...6ماهه روضست...3ساله دیدن روضست...پیرمرد دیدن روضست...برادر روضست...زمین و زمان روضست...

اصلا نیاز به مقتل خوانی دارد؟

دلم شور می زند...شور قلب اقایم که این روز ها...

والعصر زیاد بخوانیم برای سعه ی صدر قلب اقایمان...

آخ بمیرم برایت...

ما یک چیزی شنیدیم اما تو لحظه به لحظه اش را دیدی یا صاحب الزمان...

آخ خدا...


.

.

برچسب:امیری حسین و نعم الامیر

  • یک دختر شیعه


40 روز مانده تا عاشورای اربابم حسین (علیه السلام)...

به نظر من یک چیز هایی را باید بچشیش تا بفهمیش ...باید لمسش کنی حسش کنی...تا بفهمیش...

مثل ...مثل روضه های ارباب ...اصلا همین که مانتو ات را مشکی میکنی روسری ات را مشکی میکنی چادرت را سرت میکنی و راهی هیئت می شوی دلت مییگیرد ولی دلت باز می شود...

لذت عزاداری ارباب اصلا پارادوکس است...از یک طرف قلبت از بزرگ بودن مصیبت می گیرد، از طرفی وقتی میروی هیئت بر میگردی حالت خوب می شود!...

دلم گرفته است...برای خودم!فقط فقط برای خودم!نشدم آن که باید می شدم!

می گویند تا محرم چله ی ترک گناه بردارید که قلبتان رقیق شود برای عزاداریه ارباب...

نمی دانم می توانم...نمی توانم...می توانم ... نمی توانم.....

...

امیری حُسَین و نِعمَ الاَمیر....اَمیری حُسَین و نِعمَ الاَمیر...

برچسب : اَمیری حُسَین و نِعمَ الاَمیر


  • یک دختر شیعه