دلنوشته های یک دختر شیعه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقانه های انتظار» ثبت شده است

بیایم اعتراف کنیم انقدر درگیر فرعیات زندگی هامون شدیم که از اصلیاتش غافل شدیم...

بیایم اعتراف کنیم انقدر درگیر چرندیات زندگی شدیم که قشنگیاش یادمون رفته...

بیایم اعتراف کنیم...مهدی فاطمه، رفته جزء فرعیات زندگیامون...بیایم اعتراف کنیم که عین خیالمون نیست  اقای غریبمان سال های سال پشت  پرده پرده های غربته...

بیایم اعتراف کنیم...نبودنش برامون فرقی نداره...راحت زندگی می کنیم...اصلا آقایی هست؟...

بیایم اعتراف کنیم راحت عین آب خوردن جلوی چشماش هر کاری خواستیم کردیم، ...

بیایم اعتراف کنیم، انقدر دروغ نگیم که بدون نبودن هایش نفس نمی توانیم بکشیم....چرا نفس کشیدن برایمان در نبودن هایش راحت شده...طبیعی شده...عادت کردیم به هوای الوده ی نبودن هایش...به هوای الوده های گناه هایمان...غرق شده ایم ...خبر نداریم....

بیایم اعتراف کنیم وقتی شب های جمعه هر کار می خواهیم بکنیم، هر گناهی...هر کاری...یک عده از عاشق هایش دارند شب تا صبح را جان می دهند و پیش خدا ضجه می زنند که فقط برسانش...

دلم جمکران می خواهد...

باید تا 26 که بریم تهران صبر کنم...

احساس می کنم دلم می خواهد از جا کنده شود...

چرا گاهی وقتا دل تنگی به سرتون می زنه ....اگر دخترکی در این گوشه های شلوغ شهر دلش هوای آقای غریبش را کرده باشد باید چه کند؟...

بمیرم برایت اقای غریبم...

...

یا راد ما قد فات...

برچسب:عاشقانه های انتظار

  • یک دختر شیعه

گاهی وقت ها دلت عجیب می گیرد...از دوری های ممتد آقای غریبت...که الان باید می بود و نیست...

که باید این جمعه حضور می داشت و ندارد...

گاهی وقت ها دل تنگی های نبودنش به سرت می زند...کلافه ات می کند...

خسته ات می کند...

که یک جمعه ی دیگر گذشت و نیامد ...

الی متی أحار فیک یا مولای...

مولا جان تا کی باید برای نبودن هایت اشک بریزیم و در پیش گاه خدا با ضجه ظهور تو را از خدا طلب کنیم؟...مولا جان نبودن هایت درد دارد...

مولا جان...

این نبودن هایت خیابان ها و زمین را دل گیر کرده است...

این نبودن هایت چشم هایمان را خون کرده است...

بغض گلویمان دارد خفه مان می کند...

مولا جان...بیا و به این غربت خاتمه بده...

خسته ایم اقا جان... از نبودن هایتان...

گل نرگس کجای این زمین خاکی هستی؟...

برچسپ:عاشقانه های انتظار

  • یک دختر شیعه

این تصویر را دوست دارم !

بهم حس خوبی میدهد! اصلا خون را در رگ هایم جاری می کند...

اصلا نمی دانم چرا از یک جایی به بعد ظهور، انتظار، فرج، اقای غریبمان، یادمان رفت...از یک جایی به بعد فقط نیمه های شعبان یادش بودیم!...از یک جایی به بعد فکر کردیم دیگر نمی آید، اگر هم بیاید آن قدر ها دیر می آید که ما نیستیم...از یک جایی به بعد اقا را در اولیت های آخرمان قرار دادیم...حرف های دوستانمان،فضای مجازی ها، تلگرام ها، اینستاگرام ها، دانشگاه هایمان، و ....برایمان مهم تر شدند...

از یک جایی به بعد فکر کردیم یک آقایی هست و هر موقع  تقدیر خداوند باشد می آید پس دعا کردن فایده ندارد...

فک کردیم آقا بر احوال ما آگاه نیست...چند وقت پیش که داشتم میرفتم حرم بنری در حرم نظرم را جلب کرد که این چنین بر روی آن نوشته بود ((ما بر احوال و اوضاع شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع و احوال شما بر ما مخفی نیست!))...پس چرا یادمان رفت وفتی داریم گناهی انجام می دهیم به قلب آقای غریبمان نمی رسد...

چرا هر کاری کردیم برای ریا کردیم...چرا نفهمیدیم به قلب اقایمان میرسد و از ما خشنود می شود اندکی...

...

چرا از یک جایی به بعد بریدیم!...چرا دیگر باورمان شد نمی آید...

چرا یادش نمی کنیم...چرا قلبش را خون می کنیم؟!...چرا نبودنش برایمان عادت شد؟...چرا برای ظهورش دعا نمی کنیم؟!...

به راستی چه فرزندان خلفی هستیم ما؟! که قلب پدرمان را با قساوت تمام میشکانیم و عین خیالمان نیست...

به امید آن روز که برایت کفن پوش شویم ...اقا...

یا صاحب الزمان..

برایت آل یاسین زمزمه میکنم...

برچسب: عاشقانه های انتظار

  • یک دختر شیعه