دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

در این کشتی درآ،
پا در رکاب ماست دریاها
...
مترس از موج،
'بسم الله مجراها و مُرساها'
..

اشکال دارد آدم در مهمانی هایی که بزرگ تر ها حرف‌های کسل کننده می‌زنند و هیچ هم سن و سالی ندارد، یک کتاب توی کیف‌‌ش داشته باشد برای این مواقع؟

اما درباره ی این کتاب :

اگر دلتان خواسته برای یک با هم که شده زندگی در کنار مردم ساده نشین روستایی آن هم هزاران کیلومتر آن طرف از شهرتان را تجربه کرده باشید، همین الآن می‌توانید کتاب زن آقا را بردارید تا با خاطرات زهرا کاردانی این حس را تجربه کنید.

کتاب زن آقا روایت های یک بانویی است که با بچه ها و همسر طلبه‌‌اش  برای تبلیغ در  ماه رمضان فرستاده شده اند به منطقه ای روستایی نشین  که برای رفتن به آنجا باید هزاران کیلومتر طی کرد.


نوشتن از مشکلات زندگی در کنار مردمی  که در عین مهمان نوازی و خون گرمی هنوز که هنوز است  برای دوای دردهایشان به دعاها و دوا های کَل مراد بیش تر اعتقاد دارند تا قرص استامینوفن و رفتن به دکتر، مردمی که نبوسیدن دست طرف مقابل را نشانه ی متکبر بودن می‌دانند و با مشکل قحطی آب به راحتی برای چند روز کنار ‌می‌آیند، و اعتقادات جدید دیگر،  شاید  بتواند شما را با زندگی در کنار مردم خون گرم روستایی آشنا کند و از مشکلاتی که ممکن است بر سر راه یک طلبه ی جوان  قرار گرفته باشد آگاه کند

این کتاب با نثر شیرین و لطیفی که دارد حتما می‌تواند شما را تا پایان کتاب همراهی کند.

بخشی از کتاب :

_ها؟ چی شده، زن آقا؟ مثل مهتاب شدی!

خودم را رها کردم روی تخت کنار حیاط و قصه‌ها را تعریف کردم. دزدیده شدن یکی از بچه‌های محل توسط جن‌ها، داستان مجلس عروسی جن‌ها توی زیرزمین خانه کل رضا، شکستن سرِ بچه معصوم...

حرف‌ها مثل مورچه‌ها از دهانم بیرون می‌ریختند.

حال خودم را نمی‌فهمیدم. دست‌هایم چنگ مانده بودند. شاگل دوید توی آشپزخانه و برگشت. یک پَر نمک ریخت توی دستم:

_زبون بزن. دلت محکم می‌شه...


  • یک دختر شیعه

فقط اون جاش که میگه این دست پخت سآدات خانومِ، هرکی نخوره از دستش در رفته و هی دم به دقیقه صدات میزنه سآدات‌جآن، سآدات جآن...

آدم نباس دل‌ش ضعف بره براش آخه؟...

پ ن: مخاطب خانم هستند:)


  • یک دختر شیعه

امشب ، شب سر نوشت است. شب تقدیر است، هر موقع نزدیک شب های قدر می‌شود عجیب استرس می‌گیرم، بعدش با خودم می‌گویم نکند امسال ظرفیتم کوچک باشد بعدش با توجه به ظرفیت کوچک‌م، کم پیمانه‌ام را پر کنند.

و یک سال دستانم خالی باشد؟...
اما امسال فهمیدم باید از چند  شب قبل‌ش با کریم ابن الکریم تا خود شب قدر معامله کنم. امسال فهمیدم که برای یک کار بزرگ باید از چند وقت قبلش آمادگی در خودت ایجاد کنی، مثلا وقتی می‌خواهی حرم ارباب بروی، باید قبلش آمادگیش را ایجاد کتی، نه که یکهویی بروی، برای شب قدر هم همین طور است...باید از شب اول ماه مبارک آمادگی‌را در خودت ایجاد کنی و هفته ی ولادت کریم ابن الکریم از خودشان کمک بگیری و خود شب قدر با نفس های اول مظلوم عالم امیر المونین در رأس و بعد با باقی اهل بیت بروی...
امسال عجیب است که انقدر برایم درد ناک است و بیشتر از هر سال دیگه بی قرارش شده‌ام...هرسال که نزدیک تر می‌شود به ظهور، عجیب آقا غریب می‌شوند و به دنبال آقا محبین‌ش، یار های خاص و عام‌ش...که هی انگشت نما می‌شوند تهمت زده می‌شوند،کم می‌شوند اطرافشان، و این می‌سوازندم...که امسال خیلی ها غربال گری می‌شوند، خیلی هایمان ممکن است، دانه ریز ثبت شویم، و از غربال گری رد شویم، و به درد آقا نخوریم...
...
 
می‌گفت واقعا حالا واقعا میشه به امام زمان رسید؟واقعا حالا واقعا این چیزها واقعی هستند؟
جواب داد چرا ما چون نرسیدیم میگیم نیست؟چرا ما چون ندیدیم انکارش میکنیم؟..مشکل از ماست...
می‌گفت نصف شب ها هم تا سحر توی گوشی کوفتی است و هی پست اینستا را چک می‌کند و فلان کلیپ فلان رمان و فلان‌ و فلان...
جواب داد حیف این شب های قشنگ نیست اگر سحر های این ماه پاک نشویم، پس کی‌قرار است پاک شویم؟ اگر قرار نیست در این ماه آقا را بیاوریم پس کی می‌خواهیم بیاوریمش؟ اگر همین قلیل شیعیان هم یادش نکنند پس‌کی قرار است به فکرش باشد؟ می‌گفت در بین ما هم غریب است، می‌گفت به خاطر گل روی آقا یک ماه هم نمی‌توانیم از این کوفتی دست بکشیم؟ اگر جوانی ات را در راه‌ش پیر نکنی پس برای که و چه می‌خواهی پیرش کنی؟...که بعدش افسوس نخوری که چه را جوانیت را برای قشنگ ترین امام‌ت نداده ‌ای؟...
مثلا می‌شد امشب با خودتان شب قدرمان را احیا بگیریم...
بخدا عاشق تو پیر شده...
 
  • یک دختر شیعه


حالا اگر شب های قدرمان تقدیر شود مردن...

و بعدش شما را نبینیم...

نباس روی سنگ قبرمان بنویسند...

جوان ناکام...؟؟؟


  • یک دختر شیعه

می‌گویند که وقتی آقا تشریف بیاورند بعضی ها هنوز توی شوک هستند و باورشان نمی‌شود که آقا تشریف آورده‌اند...و با خود می‌گویند یعنی واقعا آقا تشریف آوردن ما فکر می‌کردیم هنوز خیلی مونده، فکر می‌کردیم حالا حالا تشریف نمیارند...ما هنوز آماده نبودیم برای ظهورشون....

می‌دانید...این غم انگیز ترین حالت ممکن است...

که یک عمر بخواهی ‌اش... یک عمر برای آمادن‌ش دعا کرده باشی، ولی نه با دلی که به استجابت دعایت ایمان داری...دعا کردی فقط از سر تکلیف...

می‌دانی این خیلی غم ناک هست... که خیلی هایمان هنوز به دعاهایمان باور نداریم...می‌گوییم خدایا فرج آقا را برسان ولی فقط می‌گوییم..نه باور داریم... نه برای تحقق دعایمان حرکتی می‌کنیم...فقط لق لقه ی زبان‌مان شده است...

می‌دانی این روز ها عجیب دعا ها اثر دارد...این روز ها دل ها به خدا عجیب نزدیک تر شده است...می‌توانی قبل از باز کردن افطارت پنج دقیقه نه اصلا یک دقیقه برای امام‌ت دعا کنی...می‌توانی سر سفره ی سحرت دلای الهم کن لولیک...را بخوانی ...قبل خواب‌ت پنج دقیقه برایش درد و دل کنی...یا اصلا پنج دقیقه بار از روی دوشش برداری...این روز ها کسی زیاد یادش نمی‌کند...

عجیب در بین ما هم غریب شده‌اند و این غم انگیز ترین حالت ممکن است...

بمیرم برای دلت...


  • یک دختر شیعه

مشکل از رحمت بی انتها نیست...

مشکل از ماییست که وقتی بارون دارد میبارد چتر میاوریم که زیر بارون رحمت‌ش خیس نشویم...


  • یک دختر شیعه

به هوای این روز های ماه مبارک که چند خط بیشتر قرآن می‌خوانم...

هی هرچند آیه که می‌خوانم... بعدش یک آیه پشت بندش می آید...آی بنده هایی که گناه کردید اگه توبه کردید خدا را مهربان میابید...یعنی...بنده های جان این ماه ماه شماست...من آغوشم را برای شما باز کرده‌ام...نکند نا امید شوید...نکند این ماه تمام شود و شما جزء پاک شده ها نباشید...

نکند...

بعد ... ولی خدا...نگاهش... رفتارش...قلبش...مثل خدا می‌ماند...

جلوه ای از خدا می‌داند...یعنی چه؟

یعنی ولی غریب‌ش... مهدی غریب‌ش منتظر است....که یاری ‌اش کنیم...که نکند از آقا رو برگردانیم و دیگر نیاییم...همیشه منتظر است برای برگشتن...

منتظر است به هوای این روز های ماه مهمانی که هی پاک و پاک تر می‌شویم و پیدایش بکنیم...

منتظر است بند بند دعای افتتاح ضجه بزنیم برای خدایی که رحمتش بی‌انتهاست و آخرش از خودش ولی‌ش را بخواهیم و از نبودش گله کنیم...که نبودش نبودن جان است...

منتظر است که در این ماه حداقل بخواهیمش...


  • یک دختر شیعه

امسال که نیمه شعبان  جمکران بودم یک اتفاق قشنگ افتاده بود، آن هم این ‌که امسال از کشور های مختلف دنیا افراد زیادی را دیدم...

گل‌می‌دادند...چیزی پخش می‌کردند...همه به تب و تاب افتادند...انگاری همه پیر و جوان...مرد و زن...شرقی و غربی...صدای قدم های نزدیک آقا را حس می‌کنند...

انگاری...همه خونشان توی شیشه شده است.... انگاری نفس های هیچ کس دیگر از این هوای آلوده ی شهر بالا نمی‌اید...انگاری زندگی ها یکنواخت شده...همه خسته‌اند...

همه...

امسال که سال خوبی نخواهد بود قطعا...

ولی کاش می‌شد برای مهربان ترین پدرمان  روزی از ۵ دقیقه تا یک ساعت تا هرچه قدر می‌توانیم وقت بگذاریم...برای خودِ خودش...برای فرج‌ش...برای سلامتی‌اش... برای احوال پرسی از آقا... نه برای حوائج و خواسته هایمان... نه برای گره های کور دنیوی‌مان...فقط وفقط برای خودش...حتی ۵ دقیقه...که حتی شده یک دقیقه فرج را نزدیک تر کنیم...

که با این خانواده ی آسمانی بودن...زندگی را نور می‌بخشد...روح را نور می‌بخشد... چهره را نور می‌بخشد...نگاه را نور می‌بخشد...آرامش‌ می‌بخشد...

به قول شهریار..

بی تو نفس کشیدن‌م عمر تباه کردن‌ست...

  • یک دختر شیعه

انتهای کوچه هتل مان در اصفهان  کلیسای وانک است، بچه ها اصرار می‌کنند برویم کلیسا را ببینیم که چه شکلی است و بفهمیم چه جور جایی است.

می‌دانم من اهل این مکان ها نیستم وعلاقه ای هم ندارم که حتی ببینم. ولی آن‌قدر اصرار می‌کنند که مجبور می‌شوم همراهشان بروم.

وارد مکان می‌شویم، اول‌ش به خاطر مراسم ترحیمِ کشتن هزاران ارمنی به دست ترک های عثمانی چند خانم به صورت زنده توی محوطه ی حیاط در حال خوانندگی با آهنگ هستند.

وارد سالن می‌شویم. ان‌قدر جو منفی که از محیط می‌گیرم زیاد است، که هر لحظه ممکن است بالا بیاورم تمام حس و حال خوب سفرم را.

سریع محیط را ترک می‌کنم .

 آن‌قدر حال‌م را بد می‌کند که فکر می‌کنم بدتر از این هم ممکن است برایم اتفاق بیفتد؟

بعد به حس و حال خوب شب های گوهرشاد فکر می‌کنم، به انرژی های مثبتی که از ایوان نجف مولایم علی گرفته ام.به دل تنگ‌م، به این که مثلا کاش می‌شد همان لحظه چشم هایم را می‌بستم و در حرم مولا بودم..

می‌گفت که با قلبت تا هرجا که می‌خواهی می‌توانی بروی......

پ ن: عکسِ همان کلیسا که از پنجره ی هتل گرفته‌ام.

 

  • یک دختر شیعه

بکَنیم بِریم با دوستان جان چند روزی قمشون، جمکرانشون، کاشونشون اصفهانشون، نصف جهانشون:)

مگه داریم از مجردی بودن بهتر؟

  • یک دختر شیعه