دلنوشته های یک دختر شیعه

دلنوشته های یک دختر شیعه

در این کشتی درآ،
پا در رکاب ماست دریاها
...
مترس از موج،
'بسم الله مجراها و مُرساها'
..

وقتی که یکهویی عمه میشی...بیست روز جلوتر مثلا: ))

عضو جدید خانواده‌مون

الحمدالله

  • یک دختر شیعه

خدایا، هرچه را دوست داشتم، از من گرفتی، به هرچه دل بستم، دلم را شکستی. به هر چیزی که عشق ورزیدم، آن را زائل کردی‌. هر کجا که قلبم آرامش یافت، تو مضطرب و مشوشش نمودی. هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت، تو آواره‌‌ام کردی. هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمودی...تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم، فقط تو را بخواهم تو را بخوانم، تو را بجویم، و تو را پرستش کنم...

کتاب نیایش ها ، شهید چمران...


  • یک دختر شیعه

بهشون می‌گویند رحمت للعالمین...

می‌گویند دریایِ رحمت...می‌گویند ابو الامة...می‌گویند...

بعضی ها هم هستند... بلدند محبت‌شان را به مولود فردا اثبات کنند..بعضی ها هم بلدند، که شبیه پیامبر بشوند...بلدند به رحمت پیامبر نزدیک شوند...،‌یعنی مثلا گفتند بالای چشم‌تان ابروست، مثلا زود بهشان برنخورد...مثلا کینه ای نباشند...مثلا عصبانی نیستند... 

مثل پیامبر(ص)...رحمت‌شان را می‌پاشند...

مثل پیامبر،‌افتاده‌اند، ملایم‌اند... هی گذشت می‌کنند...هی چشم پوشی‌کنند...بلدند خودشان را نگیرند...بلدند بدون چشم‌داشت در حق دیگران خوبی کنند...خدمت به خلق خدا کنند...بلدند السابقون باشند...

بلدند... خشکی نیایند...بلدند...متواضع باشند...بلدند، ... 

یا رسول الله...فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ ...

عیدتون مبارک: )


  • یک دختر شیعه

با مامان که رفته بودیم مسجد ولیعصرِ نزدیک خونه ی مائده سادات ،‌ خانم برگشت از مامان پرسید: گفت : ببخشین شما مادر شهید رسول خلیلی هستین؟...

_شهید رسولِ خلیلی_

_خدایا ما را مدیون خون شهدا نکن..._

شده است مثلا از یک جایی به بعد همه چیز برایتان خسته کننده شده باشد؟...

شده است مثلا دلتان پرواز بخواهد؟...

مامان بهم می‌گن مریم سادات ادم تو محرم صفر که میشه عجیب به سرش هوای کربلا می‌زنه. وقتی محرم،‌صفر تموم میشه این هوایی شدن کم‌تر میشه...

میگم: مامان جون، وقتی محرم صفر هست حداقل یک نقطه ی امیدی داری، هیئت ها همه قبة الحسین هستند... یک جایی هست که بتونی خودت را نگه داری و خودت را به باب الحسین وصل کنی...ولی وقتی محرم صفر تموم می‌شه...یک هویی ته دلت خالی می‌شه، اون موقع است که دلت می‌خواد زمین و زمان دست به دست هم به هم بدهند و فقط و فقط یک دعوت نامه از اقا بیاد که دعوتت کنند...

((که برای چند روز از دنیایی که بدون اقاست ... پناه ببری به ارباب...که یکهویی جمعه ها غم عالم تو دلت میریزه که این جمعه ها هی داره میره...و هی شما نمیاین...و هی ما هیچ کاری‌نکردیم...و هی ما عادتمون شده بی شما بودن... و))این تیکه‌ ی اخرش را البته نگفتم...ب

صفیه بهم میگه مریم سادات همین که میبینمت دلم باز میشه... نمی‌داند دل خودم اشوب است...اشوب...

شهدا شرمنده‌ایم که قدر خون های شما را نمی‌دانیم...که بلد نیستیم مثل شما جهاد کنیم...بلد نیستسم امام‌مان را یاری‌ کنیم...

ما بی"تو" تا دنیاست...دنیایی نداریم...

 

  • یک دختر شیعه

امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم به این شعره... به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم...

داشتم به این فکر می‌کردم...ما بدها واقعا دل نداریم...

اگر دل داشتیم...که انقدر  نسبت بهشان بی‌تفاوت نبودیم...اگر دل داشتیم ...به چشم و هم  چشمی... به ...به ...به... نمی‌فروختیمش...

اگر دل داشتیم...که سالروز آغاز امامت شان به جای تبلیغ آن جشن کذائی این جشن تاج گذاری را تبلیغ می‌کردیم...

اگر دل داشتیم...یک دل می‌شدیم...

اگر دل داشتیم...ثواب تمام کارهای مستحبی‌مان را برای فرج‌شان هدیه می‌کردیم...

اگر دل داشتیم، باید غربت‌ش را با تمام وجود درک می‌کردیم...

مشکل از همان جایی شروع‌شد...که ما دیگر دل نداشتیم...

دل نداریم...

بسوزی ای دل...

  • یک دختر شیعه

...

_می‌گه همه ی بچه هایِ فلسفه انقدر آروم هستند؟...

+می‌گم خوب بستگی داره...

  • یک دختر شیعه
امروز دانشگاه  یک مادر شهید دعوت کرده بود، برای سخنرانی...
مادر"ش" داشت تعریف‌ می‌کرد...از راهی کردن پسرش... تا خبر دادن شهادت پسر"ش" و بعد نیامدن جنازه‌اش...
یک‌هویی وسط‌حرف ‌های‌"ش" بغض‌ش می‌گرفت...بعد خود"ش" را کنترل می‌کرد... که استقامت کند...
...داعش از بین رفت...ولی این وسط...چه خانواده هایی که باید با جای خالی فرزندان دلبندشان زندگی کنند...
به نظرم این خانواده ها توانستند عشق شان را به صاحب عزای امشب‌ به بهترین شکل ممکن اثبات کنند....برای این‌که  بهترین های‌شان را به پیشگاه حضرت رب تقدیم کردند...برای این‌که پاره ی تن‌شان را هدیه داده‌اند...نه مثل ما که از کوچک ترین های چیز های‌مان نمی‌گذریم...
شب شهادت امام حسن عسگری...قلب صاحب الزمان گرفته است... 
کاش مثلا بلد بودیم... در این شب شهادت پدرشان... بلد بودیم با حضرت‌شان عهد های بزرگ می‌بستیم...که برای سرور قلب مبارک‌شان...یک کار هایی را بگذاریم کنار...
مثلا بلد بودیم از غربت‌شان اندکی‌ کم کنیم...مثلا بلد بودیم...تمام زندگی‌مان را دو دستی تقدیمشان کنیم...
آجرک الله یا صاحب‌الزمان

  • یک دختر شیعه

بعله تا امروز که آقا حسین _گلِ خاله_ مشد بودند نمی‌شد درس خوند، از امروز که دیگه رفتن تهرون هیچ بهونه ای وجود نداره برای درس نخوندن.تفریح و درس نخوندن بسه!

بریم یکم درس بخونیم💪بلکن رستگار شویم.

  • یک دختر شیعه
برام دستکش گرفته، خیلی بیش از حد ملیح و دخترونست... یک دستکش بافتِ طوسی رنگ ...که روش با بافت صورتی تزیین شده...
بهش می‌گم  فرشته عزیز دلم حالا مناسبتش چی هست که انقدر زحمت کشیدی عزیزم؟...
می‌گه مریم سادات... تو همیشه دستات یخن...مخصوصا تو فصل سرما که کاملا دستات منجمدن...
بی هیچ مناسبتی ...همین طوری چون خیلی دوستت دارم برات گرفتم...
بعد من به این فکر می‌کنم چه جوری‌ میشه همیشه دست‌هام گرم باشند..
+همین.
  • یک دختر شیعه

سیر نمی‌شوم ز تو...

سایتون مستدام، سایه ی سر....

#حضرت_ماه

#بهترین_پدر


 





  • یک دختر شیعه