دلنوشته های یک دختر شیعه

این طرف خیابون هستم که چشمم به اتوبوس میفتد سریع از خیابون رد میشوم به اقای راننده اشاره میکنم که در را باز کند راننده هم بی انصافی نمیکند در را باز میکند...برف میبارید سوار اتوبوس میشوم جای خالی ای پیدا میکنم ومینشینم ....کتاب غیر درسی ام را مثل همیشه را از کیفم در میاورم وتا رسیدن به دانشگاه شروع میکنم به خواندن ....سرم را بالا میاورم بغل دستی ام را نگاه میکنم سرش توی گوشی اش هست روبرویی هم همان طور بغل دستی روبرویی هم هم،دخترکی دیگر هنذفری اش را گذاشته است در گوشش ولبخند روی لب هایش جاری است، دختری دیگر که به نظر میرسید او هم دانشجو باشد از فرط خستگی سرش را به شیشه تکیه داده و خوابیده،خانمی میان سالی تسبیحش در دستش است،دخترک جوانی ته اتوبوس صدایش می اید دارد تلفن صحبت میکند لحنش عصبانی است انگار کسی ازرده اش،اتوبوس از جلوی پارک ملت رد میشود ، به وجد می ایم پارک تمامش را برف پوشانده اشت،کتابم را میبندم و میگذارم توی کیف وبه بیرون نگاه میکنم...زل میزنم،دلم میخواست بروم ویک دل سیر برف بازی کنم،فکر میکنم،فکر...فکر...که ای کاش برنامه ای جدید داشتم...کاش برای ثانیه ثانیه هایش برنامه ای داشتم..کاش یک فرصت هیجان انگیز برایم پیش می امد...کاش هر روز که از خواب بیدار میشدیم با انرژی خیلی زیادی بیدار میشدم که امروز قرار است یک روز پر هیجان راپشت سربگذارنم...که  امروز مثل دیروز نیست...که....
گاهی ادم ها خسته میشوند از مداومت وتکراری بودن روزهایشان...از یک نواخت بودن....از....
خدایا ما را دریاب...ای دلیل سرگردانی ها...
  • ۹۴/۰۹/۲۵
  • یک دختر شیعه